نمودم « 1 » و گفتم : « بندهء تو سليمان بن وهب » . متوكل فرمود : « چرا اين عمل همو را نفرمايند « 2 » كه چنين كافيى « 3 » را ضايع نبايد « 4 » گذاشت » ؟ . گفتم : يا امير المؤمنين او بر حالتى است كه دشمنان شما باشند « 5 » ، و عجب باشد اگر « 6 » از سختى مطالبه « 7 » و تشددى « 8 » كه بر او مىرود هلاك نشده باشد ، و از استظهار دنياوى « 9 » هيچ نمانده است . فرمود كه پروانه دهند « 10 » تا او را اطلاق كنند و از او هيچ نطلبند و صد هزار درم از خزانه « 11 » به دو دهند تا در استعداد رفتن به مصر صرف كند و حكم « 12 » مصر بنويسند « 13 » و او را به تعجيل « 14 » روانه كنند « 15 » .
من گفتم : « يا امير المؤمنين ضياع او « 16 » نيز بر وى مسلم « 17 » دارند تا جاه او به نزديك خلايق بيش باشد و اثر عنايت و عاطفت امير المؤمنين « 18 » ظاهرتر شود « 19 » » . [ فرمود كه آن نيز بكنند . و من دستورى خواستم كه مبشر آن بشارت مىباشم و اطلاق مىكنم پس مرا ] « 20 » فرمود بشتاب تا به نزديك وزير رويم و استعداد خروج كن به مصر . در حال خداى را شكر « 21 » گزاردم و آن مال كه براى ادا « 22 » معد گردانيده « 23 » بودم با من بماند و يك درم از آنچه مقرر گردانيده بودند ندادم و صد هزار درم و تشريف و مثال به توليت ولايت مصر به من دادند ، و چنين « 24 » محنتى به چنين دولتى سرايت كرد « 25 » .
هامش
( 1 ) - م : كردم
( 2 ) - مجا و چاپى : نفرمائيد
( 3 ) - م ، چا : مردى كافى
( 4 ) - اساس : بايد . م : نتوان . مل : بايد داشت
( 5 ) - مجا ، ت : . . . امير المؤمنين بادند .
م : امير
( 6 ) - ت : كه اگر . م : كه
( 7 ) - م : مطالبات . چاپى : مطالب
( 8 ) - مجا ، ت : تشديدى
( 9 ) - م . مل : دنيوى . چاپى : دينارى
( 10 ) - ت : دهيد
( 11 ) - ت ، م ، چب : خزينه
( 12 ) - مجا و چاپى : عهد
( 13 ) - م : بنويسيد
( 14 ) - م ، چاپى : ندارد
( 15 ) - م : كنيد
( 16 ) - مل : او را
( 17 ) - مج : ارزانى
( 18 ) - مجا افزوده : زيادتتر
( 19 ) - مجا : ندارد
( 20 ) - اساس : عبارت ميان دو قلاب را ندارد
( 21 ) - ت : سجدهء شكر
( 22 ) - مج : او
( 23 ) - م : كرده
( 24 ) - ت : چنان
( 25 ) - اساس : كرده . مج : نمود . م : مبدل گشت . م و چاپى افزوده :
و الحمد لله رب العالمين .