خاندانى بود كه مردم به خاطرشان انقلاب كرده بودند ، دولت اموى با فراخوانى مردم به نام آن خاندان فرو پاشيد ، و شعارهاى بيعت به نام آنان داده مىشد .
در عهد سفاح ، با توجه به مقتضيات زمان و سياست حكومت ، زندگى امام با وضعيتى خوب و مساعد گذشت ، اما در زمان منصور مشكلات نسبت به گذشته افزونتر و پيچيدهتر شد . با ذكاوتى كه منصور داشت ، منزلت و جايگاه جعفر بن محمد ( ع ) در ميان امت بر او پوشيده نبود و از اينكه مردم به امام توجه نشان مىدادند بر منصور گران مىآمد . منصور پيش از اين با امام معاشرت داشت و از مقام و دانش او آگاه بود ، لذا با وى بسيار با احتياط برخورد مىكرد . احساس خطر و توهمات و سوء ظنها خاطر منصور را پر كرده بود . سخنچينان نيز گوش منصور را از اين گونه دروغپردازيها كه جعفر بن محمد ( ع ) قصد نابوديش را دارد پر كرده بودند .
با اينكه سياست انزواگرايانه و نظريات واقعبينانه امام نسبت به امور مدعاى دروغگويان را تكذيب مىكرد و اندكى از سوء ظن منصور مىكاست ، در عين حال توهم اصلى او را بر طرف نمىكرد . وى در هراس مستمر به سر مىبرد ، زيرا كه از مقام علمى و موقعيت اجتماعى امام آگاه بود .
اتهامات منصور عليه امام صادق ( ع )
با گذشت زمان خبررسانى سخنچينان عليه امام صادق افزون شد ، و زمينه را براى آشكار ساختن كينههاى پنهان در منصور و ايجاد خشم عليه امام آماده ساخت .
منصور در سال 147 هجرى به حج رفت ، و به محض ورود به مدينه به ربيع فرمان داد تا جعفر صادق را به حضورش بياورد ؛ وى به ربيع گفت : كسى را بفرست تا جعفر را با خفت و خوارى نزد من بياورد ، خدا مرا بكشد اگر او را نكشم . ربيع خود را به فراموشى زد شايد منصور نيز فراموش كند ؛ اما او بار ديگر يادآورى كرد و گفت : كسى را گسيل دار تا او را با درماندگى نزد من بياورد . امام را آوردند و حضورش را به منصور اطلاع دادند . چون امام بر منصور وارد شد وحشيانه با حضرتش برخورد كرد و سخنانى گفت كه مجال ذكرش نيست .
منصور گفت : عراقيان تو را امام خود مىدانند و زكات اموالشان را به تو مىدهند ، در حكومت من كفر مىورزى و آشوبگرى مىكنى ، خدا مرا بكشد اگر ترا نكشم .
امام گفت : اى امير ، سليمان را نعمت داده شد و او سپاس گفت ؛ ايوب مورد