اگر ترحم كردى ، خويشاوندى بين ماست نياى ما از نياى شما دور نيست منصور گفت او را به يادم آوردى . پس دستور داد او را به زندان « مطبق » روانه كنند ، اين مكان آخرين مسكن او در اين جهان بود .
اين ماجرا تصويرى است از ستمگرى و سنگدلى منصور ، كه نه عاطفهاى داشت ، و نه انسانيتى كه در مورد اين دختر بينوا او را به شفقت وادارد ، و نه پيوند خويشاوندى و حرمت نسب را رعايت كرد ، و نه حالت رقتبار دختر در او مؤثر واقع شد . چگونه مىتوان از كسى كه نسبت به اهل بيت به چشم دشمن مىنگريست و قلبش انباشته از كينه به آنان بود و رگهاى گردنش از خشم برآمده بود ، توقع مهر و عطوفت داشت ؟
منصور و فرزندان امام حسن ( ع )
با وجود فرزندان امام حسن ( ع ) ، منصور حكومتش را بر فنا مىديد ، لذا مهمترين مشغلهء ذهنى او نابود كردن آنان بود ، و در راه تحقق اين تصميم هيچ چيز جلودارش نبود . روزى كه در سفر حج وارد مدينه شد ، به اعمال هراسناك و وحشتانگيزى دست زد . البته قصد او در اين سفر انجام اعمال حج نبود ، بلكه مىخواست به هنگام درهم شكستن آل محمد از حقيقت آنچه روى مىدهد آگاه گردد .
در شرايطى كه فرزندان حسن ( ع ) در زندان « رباح » محبوس بودند ، منصور وارد مدينه شد و دستور داد بقيه را نيز بازداشت كنند . خشم و غضب بر چهرهء مأموران و فرماندهانشان آشكار بود . آنان خشونت بسيار به خرج دادند :
فرزندان على ( ع ) را يكى پس از ديگرى دستگير مىكردند و با خشونت و قساوت غير قابل تصور به زندان مىبردند .
عباس بن حسن بن حسن [ 37 ] بر در ايستاده بود ، مادرش نيز مراقب وى بود و قلبش از ترس چون پرنده مىزد . مأموران عباس را وحشيانه دستگير كردند در حالى كه مادرش كوچكترين توانى در دفاع و حمايت از فرزندش نداشت . تنها كارى كه مىتوانست بكند اين بود كه از مأموران خواست تا فرزندش را ببويد و از وى خداحافظى كند ؛ اما آنان با خشونت پاسخ دادند : ممكن نيست ! منصور دستور داد محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان بن عفان برادر مادرى فرزندان حسن را دستگير كنند و وقتى او را در برابر خود ديد سخنانى به او گفت كه در خور ذكر نيست .