تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
شعله انقلاب زبانه كشيد ، شعارهاى انقلاب حول محور شخصيتى با عنوان « رضا آل محمد » مىگشت . روزگار امويان به پايان رسيد و فرمانروايى آنها فرو پاشيد و خداوند بندگان خود و جهان اسلام را از شر آنان آسوده كرد . مسلمانان به عصر تازه‌اى دل بستند ؛ عصرى كه اميدوار بودند زمين از فساد پاك شود و عدالت گسترده گردد . اين اميدوارى زمانى افزون شد كه ديده شد در رأس دولت جديد پيشوايى از علويان قرار گرفته كه ترديدى در مشروعيت و حقانيت خلافتش وجود ندارد . عباسيان ، با توجه به خويشاونديشان با پيامبر ، به دروغ خود را شايسته‌تر براى خلافت معرفى كرده بودند .

سفاح

حوادث پى هم روى داد ، چرخ روزگار گشت ، و خلافت به دست عباسيان افتاد . عباسيانى كه مدعى بودند جز آنان كسى در خور عنوان « آل محمد » نيست . با ابو العباس سفاح [ 33 ] بيعت شد . روزگار او روزگار انقلاب و شورش بود و مردم به سركوب و تعقيب بازمانده‌هاى اموى سرگرم بودند . وى با مهارت چنين تظاهر كرد كه نسبت به پسر عموهاى خود مهربان است ، و در صدد آزار آنان نيست و بدين ترتيب مىخواست دلها را به سوى خود جلب كند ، و بدين وسيله مردم را متقاعد كند كه حق با آل على است ، و خودش نيز از كسانى است كه به بيعت با آنان گردن نهاده است . سياست دولت جوان و جديد چنين اقتضا داشت كه سفاح با پسر عموهايش نرم و مهربان باشد ، و به خونخواهى از قاتلان امام حسين ( ع ) تظاهر كند . تمامى اين امور به قصد بازى دادن مردمى بود كه اندك اندك متوجه مىشدند عباسيان به نام اهل بيت آهنگ خلافت خود را دارند ، و اصولا منظورشان از اهل بيت خودشان هستند نه علويان . اعمال چنين انديشه و سياستى براى انحراف افكار عمومى بود .

منصور

خلافت سفاح چندان ادامه نيافت ، و به راهى كه بايستى مىرفت رفت . پس از وى خلافت به برادرش منصور [ 34 ] رسيد . منصور سياستمدار هوشمندى بود كه از تجربه‌ها ، درس بيدارى آموخته بود و حوادث به او ياد داده بود كه با همه ، حتى با نزديكانش ، محتاط باشد .