است .
شاگردان ابو حنيفه نيز چنين بودند . آنان فقه او را آموختند و تدريس كردند ، اما با بعضى از آراء او موافقت كرده و با بسيارى از آراء و اقوالش هم مخالفت كردند .
در همان مواردى هم كه موافقت نشان دادند هرگز به معناى تقليد نبوده ، بلكه بر اساس استدلال بوده و به استناد دليل قانعكننده نظرى را تأييد مىكردند . پيداست كه اين كار در حد يك مقلد نيست . آنان داراى آراء ويژه بودند ، هر چند كه براى انتقال آراء ابو حنيفه راهى شدند .
اين است كه در كتب و منابع حنفيان چهار نظر مطرح شده است . اى بسا در يك مسأله ، چهار نظر وجود دارد : يكى از ابو حنيفه ، يكى از ابو يوسف ، يكى از محمد و يكى از زفر ؛ بر حسب آنچه كه آنان از مفاهيم و معانى استنباط كردهاند . [ 50 ]
علامه خضرى مىگويد : برخى از حنفيان كوشش كردهاند تا دليل وجود آراء مختلف و مغاير با ابو حنيفه را بازگشت خود امام از آنها قلمداد كنند ، ولى اين غفلت و بىاعتنايى به تاريخ اين پيشوايان را نشان مىدهد . ابو يوسف در كتاب الخراج ، نظر ابو حنيفه را مىآورد ، آنگاه نظر خود را كه صريحا مخالف نظر اوست ابراز مىكند و دليل اين مخالفت را هم ذكر مىنمايد . او در مورد آراء ابو حنيفه و ابن ابى ليلى نيز چنين مىكند ، و پس از آنكه نظر هر دو را مىآورد ، گاه نظر ابن ابى ليلى را برمىگزيند . محمد بن حسن نيز همين شيوه را دنبال مىكند . او در آثارش آراء ابو حنيفه و ابو يوسف را مىآورد و نظر خود را نيز ذكر مىكند . اگر او چنان بود كه گفتهاند ، ديگر آراء او را نمىتوان مذهب گفت .
بنابراين روشن است كه ابو يوسف و محمد بن حسن شيبانى چون از احاديث وارده از حجاز آگاه شدند ، از آراء امام ابو حنيفه بازگشتند . آنچه كه از نظر تاريخى قطعى است ، اين است كه پيشوايان حنفى مورد اشاره هرگز مقلد ابو حنيفه نبودند ، زيرا اساسا در آن روزگار تقليد در ميان مسلمانان باب نشده بود ، و آنان خود مجتهدى بودند كه بر اساس ادله مستقلا فتوى مىدادند ، و بر ايشان فرق نمىكرد كه نظرشان با آراء استادشان موافق باشد يا مخالف . در واقع نسبت ابو يوسف و شيبانى به ابو حنيفه ، مانند نسبت شافعى است به مالك . [ 51 ]
بعد از اين به يارى خداوند آراء مستقل آنان را ، كه مخالف آراء ابو حنيفه است ، در مبحث فقه خواهيم آورد .
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 393
مساهمون: اسد حيدر
ص٣٩٣