چون هرگز در عمرم پاى به بيرون خانه نگذاشتهام ، هرگز به بيگانه نگاه نكردهام و هرگز بيگانه و نامحرم صدايم را نشنيده و من صدايشان را نشنيدهام . چون ثابت حقيقت ماجرا را دريافت گفت : سپاس خداى را كه اندوه را از ما زدود ، خداوند ما بسيار آمرزنده و بخشاينده است .
اين داستانى است كه استاد عفيفى ، وكيل دعاوى شرع ، نقل مىكند و توجه ندارد كه نسل با فرهنگ قرن بيستم از آن انتقاد كرده و به آن خرده خواهند گرفت .
عفيفى در ادامهء داستان مىگويد : محال است روزگار چون ثابت و همسرش بپرورد ، و لذا شگفت نيست كه از آن دو فرزندى پديد آيد كه به صورت انسان و به سيرت فرشته باشد ، و خداوند دينش را به وسيله او پايدار گرداند ، و مذهبش را در عالم رواج دهد ، و دانشش را در آباديها گسترش دهد . سپس مىگويد : از اين پدر پارساى زاهد ، و مادر پاكدامن ، امام اعظم ابو حنيفه نعمان به سال 80 ه . ، در روزگار امويان و در خلافت عبد الملك بن مروان ، در شهر كوفه زاده شد .
پس از آن مىگويد : اسم او نعمان منقول از اسم جنس است ، برخى گفتهاند به معناى خون است ، برخى گفتهاند به معناى روح است . و اين از حسن اتفاق است ، چرا كه ابو حنيفه روح فقه و ستون آن است و به وسيله او فقه پديد آمد و نظام يافت .
از استاد عفيفى مىپرسيم به چه انگيزهاى اين افسانه را در مقدمه كتابش « حياة الامام ابو حنيفه » آورده ، آيا اين كار براى دفاع از امام است تا برترى او و پدر و مادرش به رخ كشيده شود ؟ آيا راه ديگرى براى اثبات برترى و فضايل ابو حنيفه نبود كه از قصهاى كه پيرزنان در شبهاى زمستان مىگويند كمك گرفته شود ؟ اى كاش عفيفى اين قصه را رها مىكرد ، چرا كه او مردى با فرهنگ و روشنفكر و وكيل دادگسترى است ، و على القاعده چنين آدمى بايد داراى انديشهاى نيرومند و فكرى گسترده باشد تا بتواند به اعماق عقلانى قوانين راه پيدا كند .
باز از استاد عفيفى مىپرسيم ، اگر در گفت و گوى صاحب سيب و ثابت حضور مىداشت و آن دو از او قضاوت مىخواستند ، آيا به گناهكار بودن ثابت حكم مىكرد و او را ملزم مىساخت كه به هر صورت از صاحب سيب رضايت بگيرد ؟ آيا ايشان مىتوانست احساس ثابت را مبنى بر اينكه به دليل حرامخوارى دهانش خونين شده تأييد كند ؟ در اين صورت اين پديده از نظر پزشكى و بيولوژيكى چگونه قابل توجيه است ؟
من پاسخى براى اين پرسش ندارم ، شايد استاد محب الدين ، كه بر كتاب
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 362
مساهمون: اسد حيدر
ص٣٦٢