از رونق افتادند . كار به آنجا رسيد كه قرآن فراموش و احاديث نبوى متروك شد ، و افراد به ميزانى كه به كتب مذهب مالكى توجه نشان مىدادند ، به قرآن و حديث توجه نمىكردند .
اين شيوه جز بدعت سياست و حكومت ، نبود ، و براى امت ، بهتر بود كه حكومت و سياست در اين گونه امور دخالت نكند ، چون در آنجا كه حكومت امر معينى را به مردم تكليف مىكند و كسى از آن اطلاعى ندارد ، مردم قادر نيستند صلاح كار خود را بدانند . مذهب مالكى مانند همتايش مذهب حنفى كه نمونهاى شد براى مذهب مالك ، با دخالت و اعمال نظر پادشاهان و قاضيان رونق و گسترش يافت . اگر روزگارى اين مذهب در برخى از جاها كم فروغ مىشد ، بلافاصله قضاوت مالكى از سوى پيشوايان اين مذهب به قاضيان سپرده مىشد ، و در پى بىآن مذهب مالكى رونق مىيافت و مردم به آن گرايش نشان مىدادند . به همين دليل بود كه روزگارى اين مذهب در مدينه منزوى بود ، اما وقتى كه ابن فرحون به قضاوت گمارده شد ، رونق دوبارهاى يافت .
بنابراين روشن است كه انتشار اين مذاهب ، نه به دليل اعتقاد ( آگاهانه ) مردم بود ، بلكه در واقع در ميان امت ضعيفانى بودند كه در مهمترين امور از قدرتمندان تقليد مىكردند ، و حال آنكه بهتر مىبود كه مردم با استقلال و بصيرت عمل مىكردند ، و فتوى را از اهلش مىآموختند . اما به راستى چگونه چنين امرى تحقق مىيافت ، در حالى كه حكومتها كوشش داشتند تمامى كردار و رفتارشان را به نام دين جلوه بخشند ، و امر قانونگذارى و فتوى را به دست قاضيانى مىسپردند كه ، جز معدودى از آنان ، در مبارزه با دنياطلبى شكست خورده بودند .
ابن حزم مىگويد : دو مذهب در آغاز كار به اتكاى قدرت و حكومت رواج يافتند : نخست مذهب ابو حنيفه است ، كه با احراز مقام قاضى القضاتى ابو يوسف پررونق شد ، زيرا در روزگار او كسى نمىتوانست قاضى شود مگر اينكه از شاگردان و يا منسوبين او و مذهبش باشد .
دومين مذهب ، مذهب مالك است ، كه در سرزمين ما اندلس رواج يافت .
دليل قدرت يافتن اين مذهب اين بود كه يحيى بن يحيى [ 18 ] مرتبتى بلند نزد پادشاه داشت و در قضاوت مورد قبول بود ، و در سرتاسر اندلس كسى نمىتوانست به قضاوت منصوب شود مگر آنكه با مشورت و انتخاب وى باشد ؛ او نيز تنها ياران و شاگردانش را به قضاوت مىگماشت . مردم نيز در گرايش به دنيا شتاب دارند ، و لذا
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 217
مساهمون: اسد حيدر
ص٢١٧