پليديها ، كوشش دارند او را اهل بهشت قلمداد كنند . البته از تعصبگراييها و گرايشهاى عاطفى چنين كوششى غريب نمىنمايد .
از اينكه عبد الملك حجاج را مىشناخت و از خشونتها و ستمگريهايش آگاه بود ، و اخبار بيدادگريها و شكايات و دادخواهى مردم به او مىرسيد اما جز تشويق او اثرى نداشت و در عين حال او را به امارت و قدرت رسانده و بر مردم چيره ساخته بود ، مىتوان به ميزان گستاخى عبد الملك بر خونريزى و شخصيت فردى او پى برد .
هنگامى كه مرگ عبد الملك در رسيد ، به فرزندش وليد وصيت كرد از مردم به زور شمشير بيعت بگيرد . وى در آخرين لحظه گفت : وليد ، لحظهء خداحافظى در رسيده ، پردههاى فريب كنار رفته و هنگام اجل فرا رسيده است ؛ وليد گريست . او گفت : مانند كنيزكان گريه نكن . وقتى مردم ، غسلم بده ، كفنم كن ، نمازم بگزار و مرا به دست عمر بن عبد العزيز بسپار تا به گورم سپارد و تو به طرف مردم برو و براى آنان پوست پلنگ بر تن كن ، بر منبر بنشين ، مردم را به بيعت خودت فراخوان ؛ هر كس صورتش را برگرداند با شمشير پاسخش ده ، اعتنايى به نزديكان و آشنايان نكن ، سخن بيگانگان را بشنو ، و ترا به نيكى نسبت به حجاج سفارش مىكنم . [ 21 ]
خليفه جديد اين گونه از مردم بيعت گرفت و زمام امور امت را عهدهدار شد .
در چنين بيعت گرفتنى ، آيا براى مردم حق انتخابى باقى مىماند ، يا اينكه جايى براى انتخاب و رأى و نظرى بازمىماند ؟ در شرايطى كه هيچ كسى حق اعتراض ندارد ، و پاسخ مخالفين مرگ است ، آيا چنين بيعتى كه امويان باب كردند درست است ؟ و آيا درست است كه كسى از اين طريق صاحب عنوان « امير المؤمنين » شود و با حروف برجسته بنويسد : « امير المؤمنين » ! من نمىدانم ، شايد خودشان بدانند ، قضاوت با خواننده آگاه و هوشمند خواهد بود . اگر عبد الملك از ريختن خون بنى هاشم دورى ميكرد ، به دليل دينداريش نبود ، بلكه عاقبت كار سفيانيان را پيش چشم داشت . به همين دليل به حجاج نوشت كه متعرض هاشميان نگردد . با اين همه ، آنگونه كه حافظ ابو نعيم اصفهانى نوشته ، امام زين العابدين ( ع ) را در غل و زنجير از مدينه به شام آورد . [ 22 ]
در اينجا بيش از اين درباره عبد الملك و عملكردهاى ناپسندش ، و نيز اعمال كارگزارانش با مردم ، سخن نمىگوييم و در آينده بازهم در اين مورد بحث خواهيم كرد .
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: اسد حيدر
ص١٥٢