شاعر آنان با ابيات زير ايشان را دل مىداد :
1 - آيا هارون و اتباعش گمان كردهاند كه ما راستى را به ناراستى مىفروشيم ؟ « 1 »
2 - وى چند سطرى در پيام [ به حمزه ] نوشته است ؛ اما وى در همين چند سطر ، كاتب بسيار نادانى خود را نشان مىدهد ،
3 - در جايى خشن و در جايى نرم است ؛ همچون كسى كه بازى مىكند و در كارش جدى نيست ،
4 - وى خود را به حمزه همچون سلطانى نشان مىدهد ( يعنى نه چون خليفه يا امامى راستين ) ، همچون پادشاهى كه قدرتش گذرا و ناپايدار است ،
5 - اما حمزه مانند آنانى نيست كه ميراث آينده ( يعنى بهشت ) خود را به سودى اندك و ناپايدار مىفروشند .
6 - وى امام است . امامى كه خدا از وى خرسند است ، و كژى و ناراستى را راست مىكند .
7 - به مواعيدش براستى عمل مىكند ، هرگز در وعدهاش خلاف نمىورزد و از امروز به فردا نمىكند . « 2 »
هنگامى كه خوارج نزديك نيشابور رسيدند از مرگ هارون باخبر شدند و دريافتند كه سپاه او به فرمان امين به بغداد بازگشته است . « 3 » حمزه با زبان قرآن ، آنجا كه از پيروزى مسلمان در نبرد خندق شادمانى مىكند مىگويد
هامش
( 1 ) - تصور « فروش سهمى از زندگى گذراى كنونى و « خريد » دنياى آينده همواره در ميان خوارج نخستين يافت مىشود ، و نام شراة ( جانفروشان ) كه به آنان مىدادند از اينجا گرفته شده است . اين اصطلاح بازتاب عبارت قرآنى است كه مىگويد مؤمنان سهم خود از زندگى دنيوى را در ازاى آينده يا هنگامى كه خداوند خريدار روانهايشان باشد ، مىفروشند يا معاوضه مىكنند . مقايسه كنيد با بقره ، 6 - 203 ؛ نساء ، 6 - 73 ؛ توبه ، 112 .
( 2 ) - تاريخ سيستان ، ص ص 9 - 168 . در اينجا اصطلاحات پيشنهادى بهار در شعر را پذيرفتهايم .
( 3 ) - طبرى ، ج 3 ، ص ص 767 و بعد ؛ ابن اثير ، ج 4 ، ص ص 152 و بعد .