حق حلال هم چشم مى پوشد و به نانى جوين و جامهاى كهنه قناعت مى ورزد و مى فرمايد : « و اگر بخواهم مى توانم از عسل مصفا و مغز گندم و جامهء نيكو بهره گيرم ولى دور است كه هوس بر من چيره گردد و مرا به خوردن غذاهاى خوب وادارد ، شايد كه در حجاز و يمن كسانى باشند كه بقرص نانى دست نيابند و شكمى سير نكنند ، آيا من شبها را بسيرى سپرى كنم و در اطراف من شكمهائى گرسنه و جگرهائى تفتيده باشد . . . آيا به اين خوشدل باشم كه مردم مرا امير المؤمنين گويند و من در ناگواريهاى روزگار با آنها شريك نگردم و در سخت ترين زندگى ها با آنها سهيم نباشم ، مرا براى آن نيافريدهاند كه بخوراكهاى لذيذ دست يابم و پروارانه بعلفخوارى پردازم » اينجا بود كه على نانهاى خشكيدهء جوين را در سالمندى به دهان مى گرفت نانهائى چنان سخت كه آنها را به زانو مى شكست و از اين كه دخترانش روغنى بر آن بريزند در انبان سر به مهر پنهان ميكرد ، در كوفه شبها از سرما مى لرزيد و جامهاى بر جامه نمى افزود و سنگى بر سنگ نمى نهاد و در بازارهاى كوفه با جامهاى كوتاه كه ساقهاى پايش را برهنه گذاشته بود به راه مى افتاد و تازيانهء كيفر عدالت بدوش مى گرفت و شگفتا كه على نه تنها نمى توانست بى نيازان را از نيازمندان
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: جورج جرداق
ص٩٨
هامش
( 1 ) - شمارهء 45 از نامههاى نهج البلاغه