تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
شكمهائى گرسنه و جگرهائى تشنه باشد يا چنان باشم كه شاعر گفت : ( اين درد براى تو بس است كه شب را سير بخوابى و در كنار تو جگرهائى باشند كه قدح پوستى را آرزو كنند ) آيا به اين دل خوش دارم كه امير مومنانم گويند و در سختيهاى روزگار با مردم شريك نباشم و در دشواريهاى زندگى سرمشق آنها نگردم من براى آن آفريده نشدم كه به خوردن خوراكهاى خوب سرگرم شوم همچون چارپائى كه به پروار بندند و تلاشش در علف خوارى باشد يا حيوانى كه در بيابان رهايش كنند تا زمينها را بكاود و چيزى بيابد و بخورد و شكمش را پر كند و نداند كه بر سرش چه خواهد آمد . مرا نيافريده‌اند كه بيهوده رها باشم و زندگى بياوگى بسر آرم و ريسمان گمراهى را به گردن گيرم و در بيابان حيرت ، سرگردان بمانم شايد يكى از شما بگويد ، اگر خوراك فرزند ابي طالب ، اين باشد در نبرد با دليران و پيكار با جنگجويان ناتوان مى ماند ، ولى بايد بدانيد كه چوب درختهاى بيابانى استوارتر و پوست شاخه‌هاى تر و سبز نازكتر است و گياهان صحرائى بيشتر در آتش مى سوزند و ديرتر خاموش ميشوند من با پيامبر خدا همچون دو نخل بهم پيوسته و يا بمانند ساق دست و بازو به يكديگر پيوند داشتيم . به خدا سوگند اگر همهء عرب به پيكار من آيند به آنها پشت نميكنم و اگر فرصت بيابم با شتاب بميدان مبارزه مى تازم و به زودى مى كوشم تا زمين را از پليدى وجود اين عنصر واژگونه و اين هيكل وارونه ( معاويه ) پاك سازم تا اين كه اين كلوخ پاره از ميان دانه‌هاى درو شده بيرون افتد .