رنگين روئيده كه همچون افسرى بر تاركش مى درخشد ، گردنى كشيده و بلند همچون ابريق دارد انتهاى دمش تا زير شكمش رنگى بسبزى وسمهء يمانى مى درخشد كه بر حريرى نرم و پوششى لطيف شكل گيرد و يا بمانند آئينهاى روشن بتابد .
از شكاف گوشش خطى بنازكى شكاف قلم همچون گلى سپيدگون برآمده كه چون امتدادى از نور سپيد در سياهى مى درخشد كمتر رنگى است كه اين مرغ رنگين بال به خود نگرفته و با جلوه و جذبهاى شگفت انگيز نشان نداده باشد گوئى بالهاى رنگينش همچون گلهاى پراكندهء بوستان است ولى گلهائى كه از باران بهارى و آفتاب گرم بهره نبرده و خود روئيده باشد .
گاهى همين پرهاى رنگينش مى ريزد و اندامش برهنه مىشود ولى باز پرهاى رنگين و تازهترى بر پيكرش مى رويد همچون برگهاى شاخهها ، كه فرو مى ريزد و ديگر بار به همان تازگى پيش مى رويد بدانسان كه هيچ فرقى با رنگهاى پيش ندارد و رنگى بجاى ديگر پديد نمى آيد اگر يكى از موى هاى نازك پر او را بگيرى و بدقت نگاه كنى گاهى چون گل سرخ و گاهى ديگر چون پارهاى از زبرجد سبز و گاه مانند قطعهاى زرد از طلاى ناب خود را نشان مىدهد .
پس چگونه انديشههاى ژرف را توان آنست كه اين همه زيبائى را دريابد و يا خردهاى ورزيده به اوج جمالش در آيد يا زبان سخنوران به بيان اين همه زيبائى و شگفتى بپردازد » و اينك به سخن ديگر امام كه در بارهء آفرينش آسمان و زمين گفته
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٣