آنان به او نيرنگ زدند و با شمشير پاره پارهاش كردند ؛ أهل و عشيرتش هم او را سودى نبخشيد و چه در باب أمان دنيوى و چه أمان أخروى زيانكار شد ! از شمار ناصحان ، « عبد اللّهها » « 1 » هنوز برجاىاند : پسر عبّاس ، پسر عمرو ، پسر زبير ، و پسر عمر :
أمّا ابن عبّاس : اگر روايت صحيح باشد ، يزيد بن معاويه او را به تحرّك در اين زمينه واداشت ؛ به او نامه نوشت تا خبر خروج حسين را به سوى مكّه بدهد ، و به او گفت :
[ 203 ] تو بزرگ خاندانت هستى و مورد نظر و احترام ؛ پس او را از كوشش در راه جدائى بازدار .
روايت مىگويد كه ابن عبّاس در پاسخ يزيد نوشت كه : اميدوارم خروج حسين براى كارى كه ناخوش دارى نباشد ، و من نصيحت او را در هر آنچه خداوند بدان دوستى فراهم سازد و آتش دشمنى بدان فرو ميرد ، واننهادهام .
روايت مىگويد : عبد اللّه بن عبّاس به نزد حسين رفت و شبى دراز با او سخن راند و گفت :
[ ص 204 ] تو را به خدا سوگند مىدهم كه مبادا فردا به حالى تباه هلاك شوى ، به عراق مرو ، و اگر ناگزيرى ، بايست تا موسم حج سپرى شود ، با مردمان ديدار كنى و بدانى كه چه مىگويند ، آنگاه ببينى نظرت چيست ! روايت ، تاريخ اين سخن را « در دههء نخست ذى الحجّهء سال شصتم » تعيين مىكند .
همچنين روايت مىگويد : حسين نپذيرفت و همچنان آهنگ عراق داشت و به ابن عبّاس گفت :
اى ابن عبّاس ! پير مردى هستى كه سالت بسيار گشته ! « 2 » آنگاه عبد اللّه خشمگين از نزد إمام - عليه السّلام - بيرون شد .
هامش
( 1 ) . در اصطلاح أصلىاش : « عبادله » .
( 2 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 142 ) .