شوند . سخن او ، خيرخواهى شخصى دلسوزست كه هر چند لبّ و جوهر حقيقت بر او پوشيده مانده ، جوانبى از آن را دريافته است .
ازين رو حسين - عليه السّلام - را در پاسخ به او آرام و مدارا پيشه مىيابيم :
در حقّ او دعاى خير كرد و فرمود : در اين مطلب خير را از خدا جويا مىشوم . « 1 »
عمرة بنت عبد الرّحمن به إمام حسين - عليه السّلام - نامه نوشت تا دشوارى كار إمام را خاطرنشان كند ، او را به طاعت و همراهى جماعت أمر نمايد ! ، و او را بياگاهاند كه به سوى قتلگاه خويش روانست ؛ بياگاهاندش و بگويد :
[ ص 202 ] گواهى مىدهم كه عايشه مرا حديث كرد كه او از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شنيد كه مىگفت : حسين در سرزمين بابل كشته مىشود . « 2 »
دخالت اين زن در اين كار - در جائى كه زنان بلندپايهتر و داناتر و حديثدانتر از وى حاضراند - شگفت است و شگفتتر اين كه إمام را « به طاعت و همراهى جماعت أمر مىنمايد » ؛ اين زبان و بيان ، زبان و بيان دولت و دولتيان و سرسپردگان ايشان است ؛ و دور نيست در پس تحريك وى - كه دستپروردهء عايشه و روايتگر حديث اوست - دستان مزدوران و خود فروختگان به دولت قرار داشته باشد .
پاسخ إمام - عليه السّلام - به وى ، ملزم داشتن اوست بدانچه خود روايت كرده ؛ چه هنگامى كه آن حضرت - عليه السّلام - نامهء وى را خواند ، فرمود :
« بنابراين از كشته شدنم گزيرى نيست » .
و رهسپار شد .
أبو بكر عبد الرّحمن بن حارث بن هشام به نزد إمام - عليه السّلام - آمد و گفت :
[ ص 202 ] خويشاوندى مرا به سوى تو مىراند « 3 » ، و نمىدانم چگونه
هامش
( 1 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 140 ) .
( 2 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 140 ) .
( 3 ) . آنچه در متن آورديم ترجمهء « تصارّنى » است كه در متن تاريخ دمشق ضبط شده ، ولىدر