ملحدت ، يعنى حزب ظالمان و أولياى شياطين ، عذر موجّهى داشته باشم ، معذورم دارد .
آيا تو نبودى كه حجر بن عدىّ و ياران نمازگزار عبادتپيشهاش را - كه ستم را ناپسند مىداشتند و بدعت را نابرتافتنى مىشمردند و از هيچ سرزنشى در راه خدا بيم نداشتند - ، پس از آنكه با پيمانها و سوگندان سخت أمان دادى ، به ستم و دشمنى بكشتى ؟
آيا تو نبودى كه عمرو بن حمق ، يار رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ، را - كه عبادت او را فرسوده و زردروى و نحيفش ساخته بود - كشتى ؛ نخست او را أمان دادى و عهدها و ميثاقى إلهى با او بستى كه اگر با بزهاى كوهى « 1 » بسته بودى و آن را فهميده بودند ، از ستيغ كوهها به سوى تو فرود مىآمدند ؛ آنگاه از روى گستاخى بر خداى - عزّ و جلّ - و بىاعتنائى به آن عهد ، او را به قتل آوردى . « 2 » ؟ !
آيا تو نبودى كه زياد بن سميّه را كه بر فراش عبيد ، عبد ثقيف ، زاده شده بود منسوب به خود دانستى و فرزند پدرت خواندى ، در حالى كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرموده بود : « الولد للفراش و للعاهر الحجر » « 3 » ؛ پس سنّت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -
هامش
( 1 ) . آنچه در متن آمده ، واژهء « العصم » است . مفرد آن « الأعصم » بر « آهو و بز كوهى كه دست و پايش سپيد بود » ( دستور الإخوان ، ص 53 ) إطلاق مىگردد و همچنين بر پرندهاى كه دو بالش سپيد باشد و . . . ( نگر :
فرهنگهاى عربى به عربى و عربى به فارسى ) .
در نقل كشّى سخن از « طائر » است ( نگر : معادن الحكمة ، 2 / 35 ) ؛ و لذا شايد بهتر بود بجاى « بزهاى كوهى » ، « پرندگان سپيد بال » مىنوشتيم . العلم عند اللّه .
( 2 ) . عبارت ميان قلّاب در روايت بلاذرى نيامده است و ما آن را از الاحتجاج طبرسى برگرفتهايم .
( 3 ) . در ترجمهء آن گفتهاند : « فرزند از آن صاحب فراش است و زانى را سنگست ( يعنى جهت رجم ) » ( تجارب السّلف ، هندوشاه نخجوانى ، تصحيح عبّاس إقبال آشتيانى ، چ طهورى ، ص 61 ) .
اين حديث را جور ديگرى نيز معنى كرده و گفتهاند كه « للعاهر الحجر » يعنى زناكار را حظّ و بهرهاى از ولد نيست و به اصطلاح چيزى دست او را نمىگيرد . عين عبارت غاية المأمول اين است : « للعاهر أى الزّانى الحجر أى الخيبة فلا شىء له ، و العرب تقول فى ذلك : له الحجر و بقيه التّراب أى لا شىء