مردمان خواهى بود ؛ به سود خود كار مىكنى و به عهدى كه با خدا بستهاى وفا مىنمائى ؛ پس مرا وادار مكن كه پيوند خود از تو بگسلم و با تو بد كنم ؛ چه هرگاه من تو را منكر شوم ، تو إنكار مىكنى ، و ) هرگاه در حقّ من بدسگالى كنى ، بدسگال تو گردم .
خبر يافتهام كه گروهى از أهل كوفه تو را به مخالفت با من فرا خواندهاند ؛ ( بپرهيز از اين كه در اين أمّت تفرقه بيفكنى و بر دست تو به فتنه بازگردند ) .
أهل عراق كسانىاند كه ايشان را آزمودهاى ؛ كار پدر و برادرت را مشوّش داشتند ( ؛ تو مردم را آزموده و امتحان كردهاى ؛ پدرت از تو أفضل بود ، و كسانى كه امروز به تو پناه مىآورند ، همه به او معتقد بودند ؛ گمان نمىكنم آنچه از ايشان به زيان او شد ، به سود تو گردد ) .
از خدا پروا كن ، و ميثاق را فرا ياد دار ، ( و به جان و دين خود بينديش
« وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ »
يعنى : و مبادا آنان كه بر يقين نيستند تو را سبكسار سازند / س 30 ى 60 . ) « 1 » .
نامهء إمام - عليه السّلام - به معاويه :
إمام - عليه السّلام - پاسخ به اين نامه را ، به عنوان فرصتى براى روانه ساختن خدنگهاى پريشانگر به سوى معاويه ، مغتنم شمرد ، تا اعتماد معاويه به برنامههاى پليدش از ميان برود و ميوهء درخت كوششهاى گستردهاى كه در درازناى سالهاى حكومتش نشانده بود ، بر او ناگوار گردد ؛ بداند كه إمام - عليه السّلام - برغم خاموشى تلخ اين دوران ، در كمين او و نقشههايش بوده و كنشها و رفتارهاى سبكسرانهء او را زير نظر داشته است و - هر چند هيچگاه چنين فرصتى فراهم نشد - انتظار مىكشيده
هامش
( 1 ) . ما اين نامه را بدين شيوه تلقين كرديم كه آنچه ابن عساكر آورده بود بيرون از كمانكان گذاشتيم و آنچه بلاذرى ياد كرده بود درون كمانكان نهاديم . من معتقدم كه اين نامه يك نسخه است كه به دست راويان مختصر شده . نيز نگر : مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 137 ) .