حركت إمام حسين - عليه السّلام - زنگهاى خطر زير گوشش نواخته مىشوند .
مروان اگر چه از حكومت معاويه بهره مىبرد ، دوستدار معاويه يا آل أميّه نبود ؛ بلكه پس از شكست خوردن و مغلوب شدن در برابر على - عليه السّلام - در پيكار جمل ، به معاويه پيوست و همراه ياران او شد ، چرا كه مىپنداشت اينان در صفّين پيروز مىشوند .
اكنون مىخواست با يك تير دو هدف بزند ؛ پس به معاويه نوشت :
[ 254 ] من از اين كه حسين براى فتنه خود را آماده سازد ، آسوده خاطر نيستم ، و گمان دارم كه روزى دراز با حسين پيش رو خواهيد داشت « 1 » .
أمّا معاويه زيركتر از مروان بود و مىدانست ستيز با إمام حسين - عليه السّلام - به مصلحت آرزوهاى او نيست ؛ پس دربارهء يكى از گزارشهائى كه از إمام حسين - عليه السّلام - به او رسانيدند ، به آن حضرت نوشت :
[ ص 198 ] گمان مىكنم خيالى در سر دارى ؛ دوست داشتم آن را مىدانستم و آنگاه بر تو مىبخشودمش « 2 » .
معاويه بدين منوال مىكوشيد خود را بردبار وانمود كند تا چيزكى از انقلاب و حركت إمام را به سوى خود جذب نمايد .
از نامهء دوم او پيداست كه إحساس خطر كرده و ازين رو در اين نوشتار إمام را تهديد نموده است :
[ 254 ص 198 ] ( خبرهائى به من رسيده كه در حقّ تو نمىپسندم ؛ و اگر راست باشد ، با تو بر سر آن آرام نگيرم . به جان خودم سوگند ، ) « 3 » هر كه با خداوند عهد و پيمان كند ، مىشايد كه بدان وفا نمايد .
( اگر هم اين خبرها دروغ باشد ، تو بدان سبب سعادتمندترين
هامش
( 1 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 137 ) .
( 2 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 137 ) .
( 3 ) . بخش آغازين نامهء معاويه را كه در ميان كمانكان است ، از أنساب الأشراف بلاذرى ( بخش سرگذشت معاويه ) نقل كردهايم و ابن عساكر تنها مطالب پس از آن را آورده است . هر آنچه ميان كمانكان قرار دادهايم منقول از بلاذرى است . يادداشت سپسين را نيز بنگريد .