تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
( 1 ) مىبستند . پيدا بود كه همراه او ميروند و از ياران او هستند . همراهان او هر كدام يك كاغذ سفيد بدست داشتند و اين نشان مرموزى از همكارى و همفكرى بود كه هر كس از اين كاغذها بدست داشت او را به خود مىپذيرفتند . هارون گفت : - او را مىشناسى ؟ - آرى يا امير المؤمنين مىشناسمش ، اين آشنائى براى من تحقق يافته است . هارون پرسيد : - از شمايلش تعريف كن ببينم . مردك گفت : - چهار شانه ، گندمگون ، دلپذير ، چشمانش قشنگ است ، شكمش گنده است ، موهاى سرش از دو پهلو ريخته است . هارون تصديق كرد : - خودش است ، خودش است . و بعد گفت : - خوب ، از او چه شنيده‌اى ؟ چى چى مىگفت آن مرد گفت : - هيچى نشنيده‌ام بگويد . فقط بهنگام نماز ديدم غلامش يك پيراهن شسته برايش آورد . آن پيراهن پشمينه را از تنش كند .