( 1 ) هر دو بيرون رفتند .
« خاقان » و « حسن » در خدمتش ماندند .
مردك به اين دو نفر هم نگاه شبههناكى انداخت .
هارون دريافت كه اين دو نفر هم نامحرم هستند .
آن دو نفر را هم از خود كنار زد و بعد بسوى آن مرد برگشت و گفت :
- حالا حرف بزن :
مردك گفت : - دستور بدهيد خلوت كنند - آيا امير المؤمنين مرا از مال دنيا بى نياز خواهد ساخت .
هارون گفت :
- آرى . و در حق تو نيكوئىهاى ديگر هم خواهم كرد .
مردك گفت :
- من در كاروانسرائى از كاروانسراهاى « حلوان » ناگهان يحيى ابن عبد اللَّه را ديدهام .
جبهاى پشمينه كه بسيار سطبر بود پوشيده بود . عبايش هم پشمين و درشت بود .
گروهى بهمراهش بودند . اما سعى ميكردند از او دورى بگيرند يعنى بدورى تظاهر ميكردند .
با اندكى فاصله هر جا كه او پياده ميشد پياده ميشدند و هر وقت كه او بعزم سفر بار مىبست آن گروه هم در همان لحظه بار سفر
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 196
مساهمون: جواد فاضل
ص١٩٦