تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
( 1 ) و روى دامن اين مرد مروى انداخت و گفت : - اين پول را داشته باش تا من به تكليفم برسم . در اين هنگام غلامش را پيش خواند و گفت : - بمسرور بگو بيايد اينجا . مسرور و خاقان هر دو آمدند . هارون گفت : - اين ولد الزنا را بكوبيد . مسرور و خاقان هر دو مردك مروى را بباد سيلى و تو سرى گرفتند بيش و كم صد سيلى به سر و رويش نواختند . آن مرد مروى فهميد كه اين مجازات سياست آميز است . بى سر و صدا سيلى مىخورد و راز را ابراز ميكرد . در باريان هارون گمان كرده بودند كه اين مرد به دلخواه هارون سخنى نگفته و اكنون دارد كيفر خطاى خود را ميبيند . اين راز تا سالى كه برامكه سقوط كرده‌اند مخفى بود . جز شخص هارون هيچكس نميدانست آن مرد در حضورش چه گفته و چرا سيلىهاى پياپى خورده است . پس از سقوط برامكه اين راز فاش شد . بسر گذشت يحيى بن عبد اللَّه باز گرديم . وقتى فضل بن يحيى برمكى از خفا گاه يحيى بن عبد اللَّه آگاه شد و به او نوشت :