( 1 ) ولى پيش از آنكه برادرش توضيح بدهد خودش گفت :
- من ميدانم خصلت تو عاريه دادن نيست حتما بخشيدى .
و بعد غلامش را صدا كرد :
- بيا دستم را بگير پياده برويم .
حسين بن على « صاحب فخ » سخت مقروض بود .
به طلبكارانش گفت :
- مرا به بغداد برسانيد تا از خليفه مهدى براى شما پول در بياورم .
با طلبكارانش از مدينه به بغداد آمدند .
در آستان قصر حمراى منصور به دربان گفت :
- برو امير المؤمنين را آگاه كن كه پسر عم « نبيعى » او بر در كاخ ايستاده است .
تا اين خبر به گوش مهدى رسيد گفت :
- واى بر شما هر چه زودتر او را بحضور من هدايت كند .
حسين همچنان بر شتر سوار بود كه به صحن حياط رسيد . در وسط حياط از مركبش پياده شد .
مهدى از دور به او سلام داد و بعد به آغوشش كشيد و او در كنار خود بر مسند خويش نشانيد و بعد از خاندان و خويشاوندانش پرس و جو
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 157
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٧