( 1 ) توقع ندارم .
يحيى بن سليمان ميگويد :
حسين بن على ( صاحب فخ ) دو طاقه پيراهن خريد .
يكى را خودش پوشيد و ديگرى را به خدمتگزارش ابو حمزه پوشانيد .
داشت به مسجد ميرفت ، مستمندى راه را بر او گرفت و از او كمك خواست .
حسين بن على بخدمتگزارش گفت :
- ابو حمزه ! پيراهنت را بده به اين مرد .
( ابو حمزه تعريف مىكند ) گفتم :
- من چه طورى با تن برهنه به مسجد بروم .
حسين بن على اصرار كرد . بالاخره پيراهنش را كند و به بسائل داد .
هنگامى كه حسين بخانهاش برگشت بيدرنگ پيراهن خود را از تن خود درآورد و بسائل گفت :
- حالا پيراهن ابو حمزه را به او برگردان و اين جامه را كه مال من است بپوش .
من از نو ببازار رفتم و دو طاقهى ديگر پيراهن به دو دينار
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٤