( 1 ) طلا خريدم .
هنگامى كه بخدمتش آوردم قيمتش را پرسيد :
گفتم :
- دو دينار .
دستور داد آن گدا را بحضورش بياورند تا از اين پيراهن كه فاخرتر و گرانقيمتتر است به او بدهد .
گفتم :
- يا ابن رسول اللَّه اگر من اين پيراهن را به آن گدا وا بگذارم زنم سه طلاقه باشد .
وقتى كه ديد من قسم خوردهام فرمود :
- حالا ديگر نميخواهد دنبال آن گدا برويد .
مرد مسكينى به خدمت حسين بن على « صاحب فخ » آمد حسين به او فرمود :
- من اكنون از مال دنيا يك شاهى در دست ندارم اما تو هم نوميد از اينجا مرو .
بنشين چند دقيقهى ديگر برادرم حسن باينجا خواهد آمد تا احوال مرا بپرسد .
وقتى كه او آمد تو الاغ او را بردار و ببر .
مرد مسكين سر جاى خود ماند .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٥