تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
( 1 ) در اين هنگام حسن بن على از راه رسيد . اين حسن از هر دو چشم نابينا بود . از الاغش پياده شد و غلام او دستش را گرفت و به خدمت برادرش رسانيد . وقتى حسن به گفتگو نشست حسين آن مرد فقير را با اشاره از جايش جنبانيد : - پا شو بر الاغ بنشين و برو . مردك كه بسراغ الاغ رفت غلام حسن بن على از تسليم الاغ امتناع كرد . حسين بن على دوباره به غلام برادرش اشاره كرد كه بگذار سوار شود . بالاخره مرد سائل الاغ را برداشت و رفت . ساعت ديگر كه حسن بن على بعزم بازگشت از جا برخاست و غلامش را صدا زد و گفت : - الاغم را آماده كن . غلام گفت : - قربانت شوم برادر تو اين چهارپا را در اختيار يك مرد فقير گذاشت . - حسن بن على رويش را به طرف برادرش برگردانيد و گفت : - عاريه‌اش دادى قربان تو شوم يا بخشيديش ؟
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 156 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني