( 1 ) فرمود :
- بنشين تا من به حال تو بينديشم .
و بعد به خدمتكارش فرمود :
- لباسهاى مرا بياوريد تا اين مرد ببرد بشويد .
هر چه لباس از او در خانه بود همه را ريختند جلوى اين مرد فقير .
آهسته به آن مرد گفت :
اين جامهها را بردار ببر .
حسن بن هذيل مىگويد :
همراه ابو عبد اللَّه حسين بن على حسنى از بغداد باز مىگشتيم .
وى در بغداد زمين خود را به نه هزار دينار طلا فروخت .
پولها را برداشتيم و در حال بازگشت به « سوق اسد » رسيديم .
براى ما در كاروانسرا بساطى پهن كردند و فرشى انداختند .
در اين هنگام مردى از راه رسيد . با او يك سبد هم بود .
سلام كرد و تقاضا كرد اين سبد را از او بپذيريم .
ابو عبد الحسين به من فرمود :
- به غلام بگو اين سبد را از دست مردك بگيرد .
و بعد از خود آن مرد پرسيد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: جواد فاضل
ص١٦٠