( 1 ) وقتى حصير را برگردانيدم يك شاهى از دو هزار درهم ديروزى در آنجا نبود .
گفتم :
- يا ابن رسول اللَّه ، دو هزار درهم چه شده ؟
فرمود :
- از آن پول نپرس .
من دست برنداشتم . اصرار كردم .
فرمود :
مردى زرد روى از اهل مدينه دنبال من راه ميآمد .
از حاجتش پرسيدم .
گفت :
- حاجتى ندارم . فقط خواستم شما را تنها نگذارم .
من اين دو هزار درهم را به آن مرد زرد روى بخشيدم ولى افسوس كه در اين بخشش ثوابى نبردهام .
چون پروردگار متعال در كلام كريم ميفرمايد :
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ
هرگز بنيكويى نخواهيد رسيد مگر آنكه از آنچه دوست ميداريد ببخشيد .
من حسن اين دو هزار درهم را دوست نميداشتم .
چون اين پولها محبوب من نبود از بخشش آن اجر و ثوابى