تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
( 1 ) وقتى حصير را برگردانيدم يك شاهى از دو هزار درهم ديروزى در آنجا نبود . گفتم : - يا ابن رسول اللَّه ، دو هزار درهم چه شده ؟ فرمود : - از آن پول نپرس . من دست برنداشتم . اصرار كردم . فرمود : مردى زرد روى از اهل مدينه دنبال من راه ميآمد . از حاجتش پرسيدم . گفت : - حاجتى ندارم . فقط خواستم شما را تنها نگذارم . من اين دو هزار درهم را به آن مرد زرد روى بخشيدم ولى افسوس كه در اين بخشش ثوابى نبرده‌ام . چون پروردگار متعال در كلام كريم ميفرمايد :
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ
هرگز بنيكويى نخواهيد رسيد مگر آنكه از آنچه دوست ميداريد ببخشيد . من حسن اين دو هزار درهم را دوست نميداشتم . چون اين پولها محبوب من نبود از بخشش آن اجر و ثوابى