( 1 ) بابو عبد اللَّه جعفر بن محمد صلوات اللَّه عليه شترى كرايه داده بودم .
از مدينه به مكه مىآمديم . وقتى از « بطن مر » حركت كرديم فرمود :
- نضرا در يادت بماند . به « فخ » كه رسيديم مرا آگاه كن .
گفتم :
- مگر فخ را نميشناسى ؟
فرمود :
- مىشناسم اما ميترسم توى راه خوابم ببرد و از آنجا بگذريم .
بالاخره به فخ رسيديم . من به محمل صادق عليه السلام نزديك شدم او خوابيده بود . سرفه كردم شايد بيدار شود . بيدار نشد . محمد را تكان دادم .
بيدار شد نشست .
گفتم به فخ رسيديم فرمود :
- شترم را از قطار باز كن .
باز كردم - قطار را ببند .
شترها را بقطار بستم و شتر او را از جاده بكنار بروم و بعد خواباندمش ابو عبد اللَّه صادق از محمل بدر آمد و از من كوزهى آب
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٠