تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
( 1 ) بابو عبد اللَّه جعفر بن محمد صلوات اللَّه عليه شترى كرايه داده بودم . از مدينه به مكه مىآمديم . وقتى از « بطن مر » حركت كرديم فرمود : - نضرا در يادت بماند . به « فخ » كه رسيديم مرا آگاه كن . گفتم : - مگر فخ را نميشناسى ؟ فرمود : - مىشناسم اما ميترسم توى راه خوابم ببرد و از آنجا بگذريم . بالاخره به فخ رسيديم . من به محمل صادق عليه السلام نزديك شدم او خوابيده بود . سرفه كردم شايد بيدار شود . بيدار نشد . محمد را تكان دادم . بيدار شد نشست . گفتم به فخ رسيديم فرمود : - شترم را از قطار باز كن . باز كردم - قطار را ببند . شترها را بقطار بستم و شتر او را از جاده بكنار بروم و بعد خواباندمش ابو عبد اللَّه صادق از محمل بدر آمد و از من كوزه‌ى آب
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 150 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني