( 1 ) ربيع حاجب در برابر اين اصرار گفت :
- خداوندا . من از خون اين مرد بر كنارم و بعد چند نفر از سربازان دربار را بر من گماشت كه فرار نكنم و آن وقت به تالار خليفه رفت .
گمان نداشتم بحضور مهدى رسيده باشد كه ناگهان از آستان تالار يكى از پردهداران فرياد كشيد :
- صباح زعفرانى شرفياب شود .
بر مهدى در آمدم .
گفت :
- تو صباح زعفرانى هستى ؟
گفتم آرى .
مهدى گفت :
- هرگز ترا خدا زنده ندارد . هرگز نزديكى تو نصيب كس مباد .
اين تو بودى كه بر ضد دولت من اينجا و آنجا كوشش مىكردى تا ملت را بر آشوبى ؟ اين تو بودى كه بخاطر دشمنان تبليغ مىكردى ؟
گفتم :
- آرى من بودم و من هستم و آنچه بعرض مقام خلافت رسيده است همهاش راست است .
مهدى گفت :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: جواد فاضل
ص١٣٢