تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
( 1 ) جهان رفته تا خوشحال شود و چشمش روشن شود . به خدا يك شب كه با ترس و هراس از اين ستمكاران بگذرانم براى من از يك سال جهاد و عبادت شريفتر است . دو ماه بعد از اين گفتگو حسن بن صالح هم جهان را بدرود گفت . صباح زعفرانى حكايت مىكند احمد و زيد : پسران عيسى بن زيد پيش من بودند . پس از مرگ عيسى و حسن بن صالح اين دو كودك را با خودم برداشتم و به بغداد رفتم . ابتدا به سراغ ربيع بن حاجب رفتم و به غلامش گفتم . - بايد امير المؤمنين را به‌بينم و برايش مژده‌اى ببرم كه مايه‌ى مسرت اوست . ربيع حاجب مرا بحضورش پذيرفت و گفت : هر چه ميخواهى به من بگو تا بعرض امير المؤمنين برسانم گفتم فقط به خليفه خواهم خبر داد . ربيع لج كرد : - تا ندانم اين خبر چيست براى تو امير المؤمنين اجازت ديدار نخواهم گرفت .