( 1 ) ميترسم از گرسنگى و بينوائى بميرند . بيچارهاند هيچ كس و هيچ چيز در اين دنيا ندارند .
پدرشان با يك شتر آبكش براى مردم سقايت مىكرد و نانشان را بدست ميآورد . او ديگر زنده نيست و جز من كسى نيست كه به فريادشان برسد و من هم مردى ناتوانم . اكنون اين كودكان در كنار من بسر مىبرند و تو از همه مردم سزاوارتر و شايستهترى كه در سايهى خود نگاهشان بدارى . اين بچهها گوشت و خون تو هستند يتيمان تو هستند و نسبت به خاندان تو ميرسانند .
صباح زعفرانى مىگويد :
- مهدى از سخنان من به گريه افتاد . آنقدر گريست كه اشكش به گريبانش سرازير شد و بعد گفت :
- به خدا اين بچهها را در كنار خود نگاه خواهم داشت . همچون كودكان خودم .
من فرزندان خود را هرگز بر فرزندان عيسى رجحان نخواهم داد .
خدا به تو اى مرد جزاى خير دهاد كه اين جوجههاى بى بال و سر را به من رسانيدى و حق پدرشان را صميمانه ادا كردى بار سنگينى را از دوش من برداشتى و سرور عظيمى به قلب من افكندى .
گفتم من بر ايشان امان ميخواهم . امان خدا و امان رسول خدا و امان تو .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: جواد فاضل
ص١٣٥