( 1 ) - ديدى اين سر نترس و قوت قلب را . اصحاب بصيرت بايد چنين باشند .
حسن بن صالح به عيسى بن زيد گفت :
- پس چه وقت قيام خواهيم كرد .
هم اكنون در ديوان نظامى ما نام ده هزار مرد مسلح ثبت شده است آيا اين عده كافى نيست ؟
عيسى بن زيد در پاسخ او گفت واى بر تو سياهى لشكر به من نشان ميدهى ؟ به خدا اگر در اين ده هزار مرد مسلح سيصد نفر مرد بشناسم كه جز خدا و رضاى خود هدفى در اين نبرد نداشته باشند و در برابر دشمن پايدار و بردبار بايستند و راست بگويند بيش از سپيدهى فردا نهضت ميكنم و تكليف خويش را انجام مىدهم اما افسوس در ميان اين ده هزار تن يك تن كه طرف اعتماد و اطمينان من باشد نمىبينم .
عيسى بن زيد را « موتم الاشبال » ميناميدند .
داستانش اينست .
در آن سال كه از حادثهى باخمرى باز ميگشت ماده شيرى با شير بچههاى خود بر سر جاده ايستاده بود راه را بر مردم بسته بود .
هيچكس جرأت نميكرد پيش برود .
عيسى بن زيد شمشيرش را برداشت و تك و تنها جلو رفت و آن شير
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: جواد فاضل
ص١٢٧