تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
( 1 ) - خود را بنادانى ميزنى . نميدانى كه اين شعرها از عيسى بن زيد است . جعفر احمر حكايت مىكند : - من با عيسى بن زيد و حسن و على پسران صالح بن حى و ايسرائيل بن يونس و جناب نسطاس و گروهى از فرقه‌ى زيديه با هم در كوفه انجمنى داشتيم . گزارش اين اجتماع بعرض مهدى عباسى رسيده بود . به ستونى از سربازان خود فرمان داد كه ما را دستگير كنند . شبى ما در آن خانه دور هم نشسته بوديم كه ناگهان در محاصره‌ى سربازان حكومت قرار گرفتيم . جز من همه فرار كردند . من دستگير شدم . تا چشم مهدى به من افتاد لب به دشنام و ناسزا گشود . به من گفت : - زنا زاده . تو با عيسى بن زيد انجمن محرمانه دارى و ميخواهى ملت را بر من بياشوبى و عيسى را تشويق مىكنى كه بر ضد من قيام كنند . ؟ گفتم : - تو از خدا شرم نميدارى تو تقوى پرهيز ندارى كه ناحق زنان شوهر دار را « فاحشه » مىنامى تو خود را امام امت ميشمارى اين وظيفه‌ى