( 1 ) - خود را بنادانى ميزنى . نميدانى كه اين شعرها از عيسى بن زيد است .
جعفر احمر حكايت مىكند :
- من با عيسى بن زيد و حسن و على پسران صالح بن حى و ايسرائيل بن يونس و جناب نسطاس و گروهى از فرقهى زيديه با هم در كوفه انجمنى داشتيم .
گزارش اين اجتماع بعرض مهدى عباسى رسيده بود .
به ستونى از سربازان خود فرمان داد كه ما را دستگير كنند .
شبى ما در آن خانه دور هم نشسته بوديم كه ناگهان در محاصرهى سربازان حكومت قرار گرفتيم .
جز من همه فرار كردند . من دستگير شدم .
تا چشم مهدى به من افتاد لب به دشنام و ناسزا گشود .
به من گفت :
- زنا زاده . تو با عيسى بن زيد انجمن محرمانه دارى و ميخواهى ملت را بر من بياشوبى و عيسى را تشويق مىكنى كه بر ضد من قيام كنند . ؟
گفتم :
- تو از خدا شرم نميدارى تو تقوى پرهيز ندارى كه ناحق زنان شوهر دار را « فاحشه » مىنامى تو خود را امام امت ميشمارى اين وظيفهى
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: جواد فاضل
ص١٢٤