( 1 ) قطرههاى اشك سرازير بود .
پا شدم و به طرف او رفتم . از ديدارم رم كرد اما وقتى به او گفتم :
- عمو جان من يحيى برادرزادهى تو هستم مرا بآغوش گرفت و آرام شد .
عموى من ابتدا به پرس و جو از خاندان خود پرداخت .
از مردها و زنهاى خانواده حتى كودكان خانواده جدا جدا احوال پرسيد و گريه كرد .
من با او حرف ميزدم و او اشك ميريخت .
و بعد خودش به حرف آمد :
- پسرك من با اين شتر كه مال پدر زن من است براى مردم آب كشى مىكنم .
معهذا كرايهاش را شب بشب به او بپردازم و با آنچه از كسب من باقى مانده زندگى مىكنم .
صاحب اين شتر دخترش را به من داده و من از دخترش پدر دخترى شدهام .
هيچكس مرا نميشناسد . نه زنم . نه پدر زنم . حتى دختر من هم نميداند كه دختر چه كسى است . گمان مىكنند كه من يك عرب عادى هستم و كارم سقايت است . دخترم بزرگ شده و برايش از همين طايفهى آبكشها خواستگارى پيدا شده است .
مادر اين دختر اصرار مىكرد كه من او را به همين خواستگار كه مثل خودمان سقايت بدهم اما من بى آنكه به همسرم حقيقت امر را
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 121
مساهمون: جواد فاضل
ص١٢١