( 1 ) با ميراث هنگفتى كه از پسر خليفه به او رسيده بود تنها ماند .
عبد اللَّه بن حسن به مادرش فاطمه بنت الحسين گفت :
- هند را براى من خواستگارى كن .
فاطمه فرمود :
- بىجهت آهن سرد مكوب . به تو جواب منفى خواهند داد . مگر نمىبينى كه هند از شوهرش چه ميراثى بخانهى پدر آورده و تو جوانى تهىدست بيش نيستى .
عبد اللَّه ديگر با مادرش سخنى نگفت ، و راه خود را بپيش گرفت و يك راست بخانهى ابو عبيده ( پدر هند ) آمد ، و از وى شخصا دخترش را خواست .
ابو عبيده با روى باز و پيشانى خورسند اين خواستگار جوان را پذيرفت و گفت :
- من بنوبت خود اين ازدواج را تقديس مىكنم اما آرام باش تا ببينم دخترم چه خواهد گفت .
بيدرنگ باتاق هند رفت و به او گفت :
- اين عبد اللَّه بن حسن هاشمى است ترا از من خواستگارى كرده .
هند گفت :
- بابا به او چه جواب دادى ؟
ابو عبيده گفت :
- جواب قبول .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٥٠