تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
( 1 ) سودى نصيبشان فرمايد . موسى بن عبد اللَّه از قول برادرش محمد « همين معروف به مهدى » مىگويد : « من در طلب علم ميان خانواده‌هاى انصار از اين در به آن در ميرفتيم يك روز بر در خانه‌اى از خانه‌هاى انصار خوابم برده بود . ناگهان مردى راهگذر بيدارم كرد و گفت : - برخيز كه مولاى تو براى نماز به مسجد رفته است . اين ناشناس گمان كرده بود كه من برده‌ى آن مرد انصارى هستم . عمير بن فضل خثعمى مىگويد : يك روز ديده‌ام كه ابو جعفر منصور بر در خانه‌ى عبد اللَّه بن حسن ايستاده و در گوشه‌اى غلامى سياه لگام اسبى را گرفته و انتظار مىكشد در اين هنگام محمد بن عبد اللَّه از خانه بدر آمد و بسوى اسب رفت . تا چشم ابو جعفر منصور به محمد افتاد پيش دويد و رداى محمد را نگاه داشت تا او سوار شد و بعد دامن پيراهن او را روى اسب جمع و جور كرد . محمد باسب مهميز كشيد و به راه خود شتافت . من در آن وقت ابو جعفر را ميشناختم اما با محمد بن عبد اللَّه آشنا نبودم . پيش رفتم و از ابو جعفر پرسيدم كه : - اين كى بود كه چنين احترامش كرده . ركابش را گرفته‌اى