( 1 ) فرمان آمد كه مسلم را بحضور ببرند .
مسلم بن عقيل از در بارگاه درآمد ولى به عبيد اللَّه بن زياد سلام نداد ! .
پاسبانى كه ويرا به بارگاه ابن زياد برده بود گفت :
- چرا بر امير سلام نكردهاى .
مسلم جوابش داد كه اگر امير بقتل من كمر بسته سلامى برايش ندارم ولى اگر از خون من بگذرد بر او بسيار سلام خواهم كرد .
عبيد اللَّه بن زياد گفت :
- قتل تو حتمى است .
- اينطور است ؟
عبيد اللَّه بن زياد در جواب گفت :
- اينطور است .
- پس بگذار وصاياى خود را به وصى خود باز گويم .
- آزادت مىگذارم كه هر چه ميخواهى بگويى .
مسلم بن عقيل در ميان حاشيهنشينان ابن زياد نگاهى گردانيد و چشمش بعمر بن سعد بن ابى وقاص افتاد .
- ميان من و تو رشتهى رحامت برقرار است . عمر ! به تو حاجتى دارم و رحامت ايجاب مىكند كه حاجت مرا برآورى .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: جواد فاضل
ص١٦٠