تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
( 1 ) فرمان آمد كه مسلم را بحضور ببرند . مسلم بن عقيل از در بارگاه درآمد ولى به عبيد اللَّه بن زياد سلام نداد ! . پاسبانى كه ويرا به بارگاه ابن زياد برده بود گفت : - چرا بر امير سلام نكرده‌اى . مسلم جوابش داد كه اگر امير بقتل من كمر بسته سلامى برايش ندارم ولى اگر از خون من بگذرد بر او بسيار سلام خواهم كرد . عبيد اللَّه بن زياد گفت : - قتل تو حتمى است . - اينطور است ؟ عبيد اللَّه بن زياد در جواب گفت : - اينطور است . - پس بگذار وصاياى خود را به وصى خود باز گويم . - آزادت مىگذارم كه هر چه ميخواهى بگويى . مسلم بن عقيل در ميان حاشيه‌نشينان ابن زياد نگاهى گردانيد و چشمش بعمر بن سعد بن ابى وقاص افتاد . - ميان من و تو رشته‌ى رحامت برقرار است . عمر ! به تو حاجتى دارم و رحامت ايجاب مىكند كه حاجت مرا برآورى .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 160 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني