تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
( 1 ) مسلم گفت : - براى خود اشك نميريزم هر چند كه مرگ را دوست نميدارم ولى دلم براى ابو عبد اللَّه الحسين و خانواده‌اى او نگران است . ابكى للحسين و آل الحسين و بعد رويش را به محمد بن اشعث كرد و گفت : - از تو تمنا دارم كه اين ماجرا را به ابو عبد اللَّه الحسين بنويسى و او را از نيمه راه باز گردانى . محمد بن اشعث هم پذيرفت كه اين خواهش را انجام دهد . باز هم قدامة بن سعد مينويسد : « مسلم بن عقيل را بدين ترتيب بكاخ حكومتى آوردند . در تالار انتظار كاخ گروهى از اشراف نشسته بودند تا بحضور عبيد اللَّه بن زياد بار يابند . مسلم بدور خود نگاهى كرد . چشمش بكوزه‌ى سرشار از آب زلال افتاد . گفت : - از اين آب جرعه‌اى به من دهيد . مسلم بن عمرو باهلى كه از ملتزمين ركاب ابن زياد بود در جواب او گفت : - مىبينى چه آب سرد و گوارائى است يك قطره از اين آب نخواهى چشيد . زيرا نصيب تو حميم جهنم است .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 158 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني