( 1 ) مسلم گفت :
- براى خود اشك نميريزم هر چند كه مرگ را دوست نميدارم ولى دلم براى ابو عبد اللَّه الحسين و خانوادهاى او نگران است .
ابكى للحسين و آل الحسين و بعد رويش را به محمد بن اشعث كرد و گفت :
- از تو تمنا دارم كه اين ماجرا را به ابو عبد اللَّه الحسين بنويسى و او را از نيمه راه باز گردانى .
محمد بن اشعث هم پذيرفت كه اين خواهش را انجام دهد .
باز هم قدامة بن سعد مينويسد :
« مسلم بن عقيل را بدين ترتيب بكاخ حكومتى آوردند .
در تالار انتظار كاخ گروهى از اشراف نشسته بودند تا بحضور عبيد اللَّه بن زياد بار يابند .
مسلم بدور خود نگاهى كرد . چشمش بكوزهى سرشار از آب زلال افتاد . گفت :
- از اين آب جرعهاى به من دهيد .
مسلم بن عمرو باهلى كه از ملتزمين ركاب ابن زياد بود در جواب او گفت :
- مىبينى چه آب سرد و گوارائى است يك قطره از اين آب نخواهى چشيد . زيرا نصيب تو حميم جهنم است .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٨