( 1 ) مسلم بن عقيل تسليم شد و گفت :
- به خدا اگر امانم نميداديد هرگز دست بدست شما نميگذاشتم .
محمد بن اشعث دستور داد قاطرى آوردند و مسلم را بر قاطر نشاندند .
نخستين كارى كه در حق او صورت دادند خلع سلاح او بود .
شمشيرش را از كمرش باز كردند .
مسلم بن عقيل از اين خلع سلاح در نفس خويش نوميدى احساس كرد .
چشمانش غرق اشك شد و گفت :
- اين ، نشانهى فريب شماست .
محمد بن اشعث گفت :
- نه ، اميدوارم كه براى تو آسيبى در پيش نباشد .
مسلم كه تاكنون بامان اين مرد دلبسته بود گفت :
- پس فقط اميدوارى ؟ امان شما كو ؟ .
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
در اين وقت گريه كرد .
عمرو بن عبيد سلمى گفت :
- آن كس كه نهضت مىكند و هدفى چنين عالى در پيش ميگيرد در برابر حوادث گريه نميكند .