( 1 ) ميترسم به من دروغ بگويند يا فريبم بدهند و اين زلال سرد را گرم و ناگوار بكامم بريزند نور خورشيد بازگشت و در مغرب قرار گرفت و هر مردى روزى با شرى برخورد خواهد كرد محمد بن اشعث گفت :
- اينطور نيست ، به تو دروغ نميگويم ، فريبت نميدهم . اولياى امور بدخواه تو نيستند ، نه تو را ميكشند و نه آزارت ميدهند مسلم بن عقيل در اين هنگام هم مجروح و هم خسته بود . از جنگ بازمانده بود پشتش را به ديوار داد و ايستاد .
محمد اشعث پيش آمد و گفت :
- به تو امان مىدهم .
- مسلم نگاهش كرد .
- به من ؟ به من امان ميدهى ؟
- بله به تو امان مىدهم .
آن هفتاد نفر هم كه با محمد بودند همه حرف محمد را تصديق كردهاند .
- بله به تو امان مىدهم .
فقط عمرو بن عبد اللَّه سلمى كه فرمانده سپاه بود گفت :
- من در اين ماجرا عقيدهاى ندارم .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 156
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٦