بِرَبِّ النَّاسِ وى از آن مرض و وجع خلاص شد و ابو خديجه از ابى عبد اللَّه عليه السّلام نقل كرده كه جبرئيل عليه السّلام نزد رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلم آمد و آن حضرت از مرض مشتكى بود ، پس وى را رقيه نمود بمعوذتين و قل هو اللَّه أحد و بعد از آن گفت
بسم اللَّه ارقيك و اللَّه يشفيك من كل داء يؤذيك خذها فلتهنيك .
و بدانكه چون استعاذه در سورهء متقدمه از مضار بدنيه بود كه اعم از انسان و غير انسان است و استعاذه در اينسوره از اضرارى كه عارض نفوس بشر مىشود و مخصوص به آن ، از اين جهت آنجا تعميم اضافه نمود و اينجا تخصيص آن نمود به انسان و فرمود كه :
( 1 ) -
* ( بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ ) * بگو پناه ميگيرم * ( بِرَبِّ النَّاسِ ) * بپروردگار آدميان كه ملك امور ايشان است و مدبر احوال و منشى ايشان و مستحق عبادت ايشان و قوله :
( 2 ) - * ( مَلِكِ النَّاسِ ) * ( 3 ) - * ( إِله النَّاسِ ) * مجرور المحلست بر صفتيت يا مرفوع و منصوب بر ذم و شتم يعنى موسوس خناس آن كسى است كه وسوسه مىكند يا مذمت و نكوهش ميكنم آن را كه وسوسه مينمايد يعنى پناه ميگيرم بپادشاه آدميان و معبود مردمان و در اين نظم دلالتست بر آنكه او سبحانه حقيق است باعاذه و قادر بر آن غير ممنوع از آن و اشعار بر مراتب ناظر در معارف چه ناظر اوّلا علم برب خود حاصل مىكند بتوسط آنچه مىبيند بر خود از نعم ظاهره و باطنه ، و ثانيا متقلقل مىشود در نظر تا آنكه متيقن مىشود كه او غنى است از جميع مكوّنات و هر چيزى كه هست مملوك اوست و مصارف امر هر شيء از اوست و ثالثا استدلال مىكند به آن بر آنكه او مستحق عبادت است نه غير او ، و مندرج است در اين نظم وجوه استعاره معتاده به جهت تنزيل اختلاف صفات منزلهء اختلاف ذات ، و اين اشعارست بعظم آفت مستعاذ منها و تكرير ناس به جهت آنست كه در اظهار يعنى اسم ظاهر آوردن آن مزيد بيانست و اشاره بشرف انسان و تخصيص ( رب ) به ( ناس ) به جهت آنست كه استعاذه از شر كسى است كه موسوس است در صدور انسان كما قال :
( 4 ) - * ( مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ ) * و اين اسم وسوسه است كه مصدرست چون زلزال كه اسم زلزله است و مصدر بمعنى فاعل است كانه قيل أعوذ من شر الموسوس إلى الناس بربهم الذى يملك امورهم و يستحق عبادتهم ، يعنى پناه ميگيرم از شر ديو وسوسه كننده مردمان بپروردگار ايشان
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 408
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٤٠٨