اهل ايمان و لمز ايشان ، و در كشاف آورده كه اسم بمعنى ذكر مرتفع است مشتق است از سمو كه بمعنى علو است و معنى به آن راجعست كه بد است ذكرى كه مرتفع است مر مؤمنان را كه مذكور شود بعنوان فسق كه مستلزم انخفاض است پس بايد كه كسى را بعد از ايمان كافر نخوانند و همچنين مسيء تائب را فاسق نگويند * ( وَمَنْ لَمْ يَتُبْ ) * و هر كه توبه نكند از امور منهيه و از آن نادم نشود * ( فَأُولئِكَ ) * پس آن گروه * ( هُمُ الظَّالِمُونَ ) * ايشانند ستمكاران به جهت وضع عصيان در موضع طاعت رحمان ، و تعريض نفس بانواع عذاب و عقوبت در آن جهان ، ذكر اسم اشاره به صورت جمعيت با آنكه راجع است بلفظ مفرد باعتبار معنى آنست چه كلمهء * ( مِنْ ) * مفرد اللفظ مجموع المعنى است ، از عبد اللَّه عباس مرويست كه قبل از اين آيه هر گاه شخصى معصيتى كردى و از آن تائب شدى مردمان او را به آن سرزنش كردندى و گفتندى كه تو چنين عملى كردى ، حق - سبحانه به اين آيه ايشان را از آن نهى فرمود ، و بروايتى ديگر از حسن منقولست كه هر يهودى و نصرانى كه بشرف اسلام ميرسيد مردمان او را بطريق سابق بلفظ يهودى و نصرانى ندا ميكردندى حق سبحانه بآيهء مذكوره ايشان را منع نمود و از حضرت رسالت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم روايت است كه
من حق المؤمن على اخيه ان يسميه بأحب اسمائه اليه
از جملهء حق مؤمن بر برادر مؤمن آنست كه او را نام ببرد به اسمى كه دوستترين نامها باشد نزد او ، و بدانكه مراد از اين آيه تهجين نسبت كفر و فسقست بمؤمنان و استقباح جمع ميان هر دو در اهل ايمان و اصلا دلالت نميكند بر عدم اجتماع ايمان و فسق چه هيچ فرقى نيست ميان * ( بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الإِيمانِ ) * و ميان ( بئس الفسوق بعد الشيب ) پس استدلال اهل خلاف به اين آيه بر عدم اجتماع فسق با ايمان باطل باشد ، آوردهاند كه حضرت رسالت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم در سفر و حضر هر درويشى را به خدمت دو كس از اغنياء نصيب كرده بود تا در ما يحتاج او قيام نمايند و مأكول و ملبوس او بر ايشان باشد سلمان رضى اللَّه عنه در بعضى اسفار بنا بفرمودهء سيد مختار در خدمت دو كس از اكابر صحابه قيام مينمود روزي ايشان سلمان را گفتند كه براى ما طعامى طبخ كن سلمان به جهت آنكه در شب عبادت كرده بود و خواب نكرده بود خواب بر او غالب شد و طعام مهيا نساخت ايشان سلمان را گفتند چرا براى ما طعام نپختى گفت خواب بر من غالب شد و به جهت آن در اين امر تاخير واقع شد گفتند نزد رسول رو و طعامي براى ما بياورد ، چون سلمان صورت حال را عرض نمود حضرت او را نزد اسامة بن زيد فرستاد و اسامه در آن وقت وكيل آن حضرت بود در صرف حوائج پس سلمان نزد وى آمد و بفرمودهء رسول از او طلب طعام كرد اسامه گفت طعام حاضر نيست وى بازگشت و گفت در سر كار حضرت طعامى مهيا نيست و ايشان سلمان را بجاى ديگر فرستادند تا طعامى بياورد سلمان باز آمد و گفت آنجا
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 420
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٤٢٠