مرويست كه
انّ اللَّه حرم من المسلم دمه و عرضه و أن يظن به الظن السوء
خداى تعالى حرام كرده است از مرد مسلمان خون او و عرض او را و آنكه گمان بد برند در حق او ، از مجاهد منقولست كه ( خذوا ما ظهر و دعوا ما ستر اللَّه ) فرا گيريد آنچه ظاهر است و بگذاريد آنچه خدا پوشيده است و بتجسس آن مشغول مشويد و ثعلبى در تفسير خود از ابى قلابه نقل كرده كه عمر بن خطاب را شخصى از اهل مدينه گفت كه ابا محجن ثقفى در خانه خود نشسته و بخمر خوردن مشغول است عمر بر - خاست و به خانه او رفت ديد كه او با مردى نشسته و هيچ خمرى در ميان ايشان نيست ابو محجن گفت اى عمر اينفعل حرام بود كه كردى زيرا كه حقتعالى از تجسس نهى فرموده و تو مرتكب آن شدى عمر باصحاب خود گفت كه اين مرد چه ميگويد زيد بن ثابت و عبد اللَّه بن ارقم گفتند راست ميگويد پس عمر منفعل شده از آن مجلس برخاست و ترك تجسس نمود ، و نيز از عبد الرحمن ابن عوف روايت كردهاند كه شبى با عمر بعسسى در مدينه ميگشتيم بدر سرايى رسيديم كه از آن سرا آواز غنا بيرون ميآمد و چراغى ميسوخت حلقه بر در زد در را بگشودند و ما بدرون رفتيم ديديم كه مردى و زنى نشستهاند و زن بسرود مشغول است و مرد قدحى در دست دارد عمر مرد را گفت كه اينزن چه چيز تست گفت زوجه من ، گفت چه در قدح است گفت آب عسل زن را گفت چه غنا ميكردى گفت ميگفتم كه :
( شعر )
تطاول هذا الليل و اسودّ جانبه
و ارقّنى ألَّا حبيب الاعبه
فو اللَّه لو لا خشية اللَّه و التقى
لزعزع من هذا السرير جوانبه
و لكنّ عقلى و الحياء يكفّنى
و اكرم بعلى ان ينال مراكبه ( 1 )
مرد گفت اى عمر حق سبحانه فرمود * ( وَلا تَجَسَّسُوا ) * و تو خلاف اين كردى و بتجسس مشغول شدى توبه كن و باز گرد عمر تصديق قول او كرده از آنجا بيرون آمد ، و بروايتى ديگر از عبد الرحمن منقول است كه من با عمر شبى بنزديك سرايى رسيديم چراغى ميسوخت و از آنجا آوازى بيرون آمد عمر گفت خانهء كيست گفتم خانه امية بن ربيعه پس به بالاى ديوار خانهء وى
هامش
( 1 ) يعنى طولانى شد امشب و تاريك شد دامنهء آن و خواب را از چشم من ربود اينكه مرا دوستى نيست كه با او ملاعبه كنم پس سوگند به خداوند كه اگر ترس از خدا و پاكدامنى من نبود هر آينه اطراف اين تخت ميلرزيد ( يعنى از كثرت رفت و آمد دوستان و فريفته گان من ) و لكن عقل و حياء مرا باز ميدارد ( از آميزش با بيگانگان ) و گرامى ميدارم شوهر خود را كه ديگرى بر مركب او سوار گردد انتهى اين روايت را نيز ثعلبى در تفسير خود آورده است مانند حكايت ابى قلابه .