تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
پس حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم نزد ايشان آمد و دعوى نبوت كرده ايشان را بدين اسلام دعوت كرد و از ايشان در اينباب نصرت طلبيد و ايشان منكر نبوت او شدند يكى گفت ثياب كعبه را من دزديده باشم اگر هرگز خداى تو را به چيزى مبعوث ساخته باشد و ديگرى گفت آيا خدا عاجز است كه غير تو را بخلقان فرستد و آن شخص ديگر سوگند خورد كه بعد از اين مجلس هرگز با تو سخن نگويم زيرا كه اينحال تو يكى از دو بيرون نيست يا صادقى يا كاذب اگر صادقى منزلت و رتبت تو زياده از آنست كه ما با تو سخن گوئيم و اگر كاذبى سزاوار نيست كه من بعد با تو تكلم نمائيم ، رسول فرمود كه چون تصديق من نميكنيد بارى اينحال را از قوم پوشيده داريد تا بر من دلير نگردند ايشان اجابت نكردند زبان بطعن و استهزاء گشودند و در افشاى آن كوشيدند پس جهال و اطفال در پى آن حضرت افتادند بانك و فرياد ميكردند و سنگ بر او ميزدند تا هر دو پاى مبارك او را آلوده به خون ساختند و رسول خود را در پس ديوارى رسانيد و در زير سايهء نخله بنشست و در آنجا عتبه و شيبه كه پسران ربيعه بودند حاضر بودند سفهاء چون ايشان را بديدند بازگشتند و آن حضرت چون آنهر دو بديد پريشان گشت زيرا كه ايشان دشمن خدا و رسول بودند دست به دعا برداشته زبان بكلمات اللهم إنى اشكو اليك ضعف قوتى و قلت حيلتى و ناصرى بگشود چون پسران ربيعه آن حال را مشاهده كردند عرق قرابت ايشان در حركت آمده طبقى انگور بغلامى نصرانى دادند كه عداس نامداشت و از اهل نينوى بود و او را نزد آن حضرت فرستادند غلام آن طبق را نزد رسول نهاد حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم ببسم اللَّه تكلم نمود و به خوردن انگور مشغول شد عداس گفت كه اين كله را اهل اينشهر نميگويند تو از كدام شهرى فرمود كه من از مكه‌ام حضرت فرمود تو از كدام شهرى و دين تو چيست غلام گفت مردى ترسايم از اهل نينوى حضرت فرمود كه آن شهر از مردى صالح بود كه يونس بن متى نامداشت ، غلام گفت تو يونس را چه ميشناسى ؟ فرمود كه او برادر من بود و پيغمبر خداى بر بندگان هم چنان كه من پيغمبر خدايم بر خلقان ، پس برخى از اخبار يونس عليه السّلام را اخبار او نمود ، عداس چون اين اخبار را شنيد و در روى حضرت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم نگريست آثار صدق را در سيماى مباركش دريافت به سجده شكر قيام نمود پس برخاست و در دست و پاى حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم افتاد و بوسه ميداد پسران ربيعه از دور آن حال را مشاهده ميكردند يكى با ديگرى گفت ( أمّا غلامك فقد أفسد عليك ) و چون نزد ايشان آمد وى را گفتند تو را چه بدان داشت كه سجده كردى و دست و پاى محمّد را بوسه نهادى و هرگز اين كار را نسبت بيكى از ما بفعل نياوردى ؟ گفت يا سيدى اين پيغمبر خداست زيرا كه مرا از چيزى خبر داد كه آن را جز پيغمبر نداند ايشان خنده كردند و گفتند اى غلام دين خود را نگاهدار كه او مرد خدّاع است پس حضرت رسول از آنجا متوجه مكه شد و چون ببطن نخله فرود آمد در شب به نماز تهجّد برخاست و بتلاوت قرآن مشغول شد اتفاقا جمعى جنيان از اهل نصيبين بودند يا نينوى