تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
* ( وَهُمْ لا يُنْصَرُونَ ) * و ايشان يارى داده نشوند در آن روز بدفع عذاب ، و شبهه اى نيست در آنكه خزى از روى حقيقت صفت معذبست و اسناد آن به عذاب اسناد مجازيست كه دالست بر مبالغه مثل له شعر شاعر كه ابلغست از هو شاعر ، از جابر بن عبد اللَّه انصارى مرويست كه ابو جهل جمعى از اكابر قريش را جمع كرده گفت كار ما با محمّد ملتبس و مشتبه است شخصى را كه شعر و كهانت و سحر داند نزد او مىبايد فرستاد تا به او مكالمه كند و احوال او را نيك پيروى نموده اعلام نمايد عتبه گفت كه من اين علوم را نيك ورزيده و خوب دانسته‌ام بروم و با او گفت و شنيد نمايم و آنچه از او بر من ظاهر شود اعلام شما نمايم پس نزد حضرت رسالت آمده و گفت اى محمّد تو بهترى يا هاشم و عبد اللَّه و عبد المطلب كه پدران تو بودند ايشان شتم آلهه ما نميكردند پس ترا چه بر آن داشته كه زبان بدشنام ايشان گشوده اى و تضليل ما ميكنى اگر مراد تو رياستست ما ترا پيشواى خود گردانيم و لواى حكومت براى تو برافرازيم و خطبهء سلطنت بنام تو بخوانيم و اگر غرض تو تزويجست به ابكار جميله ما هر كدام كه از دختران قريش تو اختيار نمايى به تزويج تو درآوريم و اگر مدعاى تو مالست ما چندان زر سرخ و سيم سفيد به تو دهيم كه هرگز درويش نشوى و هيچ كس بغناى تو نرسد آن حضرت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم اينسخنان از وى شنيد و هيچ نمىگفت چون سخن را تمام كرد فرمود كه بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ حم تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ تا آنجا كه فَأَمَّا عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ عتبه دست بر دهن مبارك آن حضرت نهاد و گفت كه به حق خويشى كه با هم داريم خاموش شو رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم خاموش شده و عتبه برخاست و به خانه خود رفت و نزد قريش نرفت ايشان گفتند كه عتبه كجا رفت مبادا كه از كيش خود برگشته باشد و بدين محمّد ميل نموده ، يا آنكه محمّد او را طعامى و رشوتى داده باشد و او را فريب داده پس برخاستند و به خانه عتبه آمدند و گفتند چرا باز نيامدى همانا صابى شدى يا طعام او را خوردى يا رشوتى از او قبول كردى عتبه از اين سخن برآشفت و گفت مال من از مال شما بيش است و استيلاى من از استيلاى همه در پيش چرا بطعام كس فريفته شوم و او را مال نيست پس چگونه او كسى را برشوه بفريبد و ليكن من نزديك او رفتم و با او سخنى گفتم او در جواب كلامى خواند كه نه شعر بود و نه كهانت و نه سحر و آنچه از آن حضرت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم شنيده بود بر ايشان خواند پس گفت من دست بر دهن او نهادم و او را سوگند دادم كه ديگر نخواند و شما ميدانيد كه محمّد هرگز دروغ نگفت پس ترسيدم كه عذابى فرود آيد كه موجب هلاكت ما و شما باشد ، ايشان خايب و سرگردان از خانه وى بيرون آمدند ، القصه چون حق سبحانه ذكر احوال هود نمود در صدد بيان قصهء ثمود در آمده مىفرمايد كه :