تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
مصدر بفاعل باشد و اگر نه جمعيت آن بر طبق جمعيت اولست كه عمومية است * ( وَمَنْ يَعْصِ اللَّه وَرَسُولَه ) * و هر كه عاصى شود و مخالفت نمايد خدا و رسول او را در اوامر و نواهى * ( فَقَدْ ضَلَّ ) * پس بدرستى كه گمراه شود * ( ضَلالًا مُبِيناً ) * گمراهى هويدا چه اگر مخالفت امر ايشان را حلال داند و به آن اعتقاد كند كافر شود و به عذاب ابدى گرفتار شود و اگر نه به عذاب اليم معذب شود و بعد از نزول اين آيه زينب گفت رضيت يا رسول اللَّه و جعلت امرى بيد رسول اللَّه راضى شدم و زمام اختيار خود را به كف كفايت رسول خدا دادم و عبد اللَّه نيز به اين رضا داده رسول خدا او را بزيد عقد بست و زيد در او دخل كرد و پيغمبر ( ص ) از مال خود صداق را براى زينب بفرستاد و آن ده دينار بود و شصت درهم و خمادى و ملحفه و درعى و آزارى و پنجاه مد طعام و سى صاع خرما از زينب روايت است كه اكابر و اشراف قريش مرا خطبه كردند من خواهر خود را حمنه بنت حجش را نزد رسول فرستادم تا در اين باب با وى مشورت كند رسول اشاره بزيد كرد خواهرم در غضب شد گفت اتزوج بنت عمتك مولاك دختر عمهء خود را بآزاد كردهء خود ميدهى پس نزد من آمد و مرا به آن اعلام كرد من نيز بسيار در غضب شدم حقتعالى اين آيه فرستاد پس نزد رسول رفتم و گفتم زوجنى به من شئت مرا تزويج كن بهر كه ميخواهى پس رسول مرا بزيد عقد بست و ابن زيد بر آنست كه اين آيه در حق ام كلثوم بنت عقبة ابن ابى معيط نازل شد در وقتى كه نفس خود را برسول بخشيد و رسول ( ص ) قبول كرد وى را با زيد ابن حارثه عقد بست پس ام كلثوم و برادرش از اينمعنى در غضب شد و گفتند مراد ما از هبه رسول ( ص ) بود نه كه مرا به تزويج بندهء خود درآورد حقتعالى اين آيه را فرستاد و على بن ابراهيم در تفسير خود آورده كه رسول خدا زيد را بسيار دوست ميداشت و اگر دير به خدمت آن حضرت ميرسيد او تشريف شريف ارزانى مىفرمود و از سبب دير آمدن او ميپرسيد روزى آمدن وى به خدمت رسول دير شد آن حضرت به منزل وى آمد زينب را ديد كه در وسط حجره نشسته طيب را به سنگ صلايه ميكرد چون چشمش بر وى افتاد گفت سبحان اللَّه خالق النور تبارك اللَّه احسن الخالقين و بروايت ديگر سبحان اللَّه مقلب القلوب و باز گشت چون زيد بيامد زينب وى را از تسبيحهء كه از آن حضرت شنيده بود خبر داد گفت شايد كه تو در دل رسول ( ص ) در آمده باشى ميخواهى كه ترا رها كنم گفت ميترسم كه تو مرا رها كنى و رسول ( ص ) به من رغبت نكند زيد نزد رسول آمد و گفت ميخواهم زينب را طلاق دهم فرمود چرا از وى تهمتى يافتهء گفت لا و اللَّه هرگز از او بجز از خير چيزى نيافته‌ام و ليكن بر من ترفع و تعظم مىكند جهت شرافتى و مزيد حسنى كه دارد رسول ( ص ) فرمود امسك عليك زوجك و اتق اللَّه او را نگاهدار و بترس از خدا از آنكه طلاقش دهى يا نسبت اذيت و ترفع او كنى زيد در باب طلاق مبالغه ميكرد تا كه