تزوج نكند حقتعالى اين آيه فرستاد تا از فعل مباح ممتنع نشود به جهت خشية سرزنش مردمان و نزد بعضى ديگر آنست كه زينب چون كه شريفة النسب بود به جهت آنكه بزيد متزوج شده بود بعضى مردمان سرزنش او ميكردند پيغمبر خواست كه شرف او را زياده گرداند بتزوج به او بعد از مفارقت زيد اما اختفاى اين مىكرد به جهت مردمان حقتعالى فرمود كه * ( وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّه مُبْدِيه وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّه أَحَقُّ أَنْ تَخْشاه ) * ابو مسلم گفته كه عرب ادعيا را نازل منزلهء ابنا مىداشتند در جميع احكام و بجهة اين مطلقات آنها را بنكاح خود در نمىآوردند پس پيغمبر ( ص ) اراده فرموده كه بالكليه اينحكم را باطل گرداند و نسخ سنة جاهلية نمايد و اما اخفاى آن ميفرمود به جهت ترس اينكه مردمان گويند كه وى زن پسر خود را خواسته لهذا بزيد گفت كه
امسك عليك زوجك
و اعلم الهدى در تنزيه الانبيا نيز اختيار اين تاويل نموده بعد از آن فرموده كه مؤيد صحة اين تاويل است قوله عز و جلاله * ( فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ ) * پس آن هنگام كه گذارد زيد * ( مِنْها ) * از زينب * ( وَطَراً ) * حاجتى را كه به او داشت از نكاح و بعد آنكه از او ملال گرفت و هيچ از حاجت او باقى نماند طلاقش گفت و زينب عده را تمام كرد و در موضح گفته كه قضاى وطر كناية است از طلاق يعنى چون مراد خود را ازو يافت كه آن طلاقست وعده او بسر آمد * ( زَوَّجْناكَها ) * تزويج نموديم ترا به او و يا او را به تو داديم بواسطهء عقد يا اذن داديم ترا كه متزوج شوى به او * ( لِكَيْ لا يَكُونَ ) * تا نباشد بعد از تو * ( عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ ) * بر مؤمنان تنگى يا اثمى و وبالى * ( فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ ) * در خواستن زنان پسر خواندگان خود را * ( إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً ) * وقتى كه گذاردند از ايشان حاجت خود را كه نكاح است يا طلاق يا انقضاه عده يعنى به جهت توسعهء مؤمنان و عدم اثم ايشان در نكاح زوجات ادعياى خود بعد از طلاق و انقضاى عده زينب را در نكاح تو در آورديم تا متبنى را جارى مجراى اين نسبى و رضاعى نگردانند در تحريم امرأه او بر اب بعد از طلاق * ( وَكانَ أَمْرُ اللَّه ) * و هست كارى كه خدا خواهد * ( مَفْعُولًا ) * كرده شده يعنى هر امرى كه ارادهء الهى تعلق گيرد به آن البته گذارده شود و بوقوع پيوندد و به جهت وجود داعى و عدم صارف چنانچه تزوج سيد عالم با زينب از انس ابن مالك مرويست كه چون عدهء زينب منقضى شد رسول خدا زيد را گفت برو زينب را از براى من خواستگارى كن كه مرا بر كسى اعتمادى نيست زيد روايت كند كه من بخانهء زينب رفتم آرد خمير مىكرد چون او را ديدم در چشم من بمرتبهء بزرگ و عظيم الشأن نمود كه استطاعت آن نداشتم كه در او نگاه كنم به جهت حرمت و مزيت شأن رسول پس پشت بر او كردم و گفتم ابشرى ان رسول اللَّه يخطبك بشارت باد ترا اى زينب كه رسول خدا خواستگارى تو مىكند خوشحال
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٢٩٥