اما : اين ويژگىها مربوط به وجود خارجى و مصاديق علم و انكشاف است .
يعنى :
از آنجا كه علم به اشياء در ممكنات مثل انسان ، حصولى است ، طبعا زائد بر ذات است و لكن در مورد خداوند كه علمش به كائنات ذاتى و وجودى است عين ذات است .
بنابراين : شما حكم مصداق را بر مفهوم جارى كردهايد و خلط مصداق و مفهوم شده است .
بنابراين : صفاتى از قبيل عالم و . . . مشترك معنوى است و به معناى واحد بر واجب و ممكن اطلاق مىشود .
* پس مراد از « و العجب أنّه جعل ذلك علة لعدم صدقها في حقّ غيره » چيست ؟
تعجب جناب آخوند است از كلام صاحب فصول كه :
1 - در ابتدا فرمودند : صفات مذكور با معناى منقول در مورد خداوند به كار رفتهاند و معناى اصلى و اولى آنها مراد نمىباشد .
2 - در دنبالهء بحث فرمودهاند : پس اين صفات با آن معانىاى كه دارند يعنى معانى اصلى و اولى ، بر غير خداوند اطلاق نمىشوند .
و لذا :
جناب آخوند تعجب كرده مىفرمايد : شما بايد عكس اين مطلب را مىگفتيد .
يعنى بايد مىگفتيد : اين صفات با آن معانى كه دارند بر خداوند صدق نمىكنند و حال آنكه فرمودهايد بر غير خداوند صدق نمىكنند .
* مراد از « و بتأمّل فيما ذكرنا ، ظهر الخلل فيما استدل من الجانبين . . . » چيست ؟
اينست كه :
با دقت در انواع تلبّس و قيام مبدأ به ذات از طرفى ، و عدم انحصار قيام به حلولى بودن از طرف ديگر روشن مىشود كه استدلالهاى هر دو طرف چه مثبت و چه منفى ناقص است .
به عبارت ديگر ايشان در صدد است به نحوى اختلاف ميان اقوال را به تصالح و آشتى بكشاند ، بدين معنا كه :
چه كسى گفته زيدى كه مرتكب عمل كتابت شده با بكرى كه اصلا كتابتى نكرده باهم فرقى ندارد ؟
به عبارت ديگر : صدور كتابت از زيد ، با عدم صدور آن از بكر يكسان نمىباشد .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 554
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٥٥٤