* لازمهء اين تفسير چيست ؟
اينست كه : نوع ، يعنى انسان را در مفهوم فصل ، كه ناطق است ، اعتبار و لحاظ كرده باشيم و اين معنايى است كه فسادش روشن و عقلا واضح البطلان است ، اگرچه ناطق فصل حقيقى هم نباشد .
* چرا فرمود « اليق بالشرطيّة الاولى » ؟
زيرا : شرطيّهء دوم با شرطيّهء اول هر دو از يك وادى بوده و محذور هر دو مثل هم است ، چرا كه :
بر يكى اشكال لزوم دخول عرضى در ذاتى وارد شد ، و بر ديگرى اشكال لزوم اخذ نوع در فصل .
* پس مراد از « بل كان اولى . . . » چيست ؟
اين اشكال به لحاظ آنكه به همان مثالى وارد مىشود كه اشكال اول به آن وارد است و به عبارت ديگر : مثال : هر دو شق يكى است كه همان ( الانسان ناطق ) است .
به عبارت ديگر : اشكال و محذور مذكور مطلقا پيش مىآيد :
1 - هم بر مبناى مشهور كه ناطق را فصل حقيقى مىدانند ، اشكال مىشود كه دخالت شىء در معناى مشتق مستلزم دخول نوع در فصل است .
2 - هم بر مبناى آخوند ( ره ) كه ناطق را فصل مشهورى و عرض خاصه مىداند ، اشكال مىشود كه دخول معروض در عارض و اخذ ملزوم در لازم ، پيش مىآيد .
بنابراين :
به عقيدهء جناب آخوند نيز مشتق داراى معناى بسيط است و شىء يا ذات ، چه مفهوما و چه مصداقا در آن دخيل نمىباشد ، و اشكال هر دو بخش به يك حال است .
* حاصل مطلب در « ثمّ انّه يمكن ان يستدلّ على البساطة ، بضرورة عدم . . . » چيست ؟
دليل جناب آخوند بر بساطت مفهوم مشتق است مبنى بر اينكه :
اگر شما على الفرض ، صفت و موصوفى را مثل : زيد الكاتب به عنوان مبتدا داشته باشيد ، و ما از شما بپرسيم كه موصوف شما در اين مثال يك مرتبه آمده است يا دو بار ذكر شده ؟ چه پاسخى مىدهيد ؟
قطعا خواهيد گفت : از نظر نحوى و ادبى ، موصوف يك بار ذكر گرديده و آن ( زيد ) است ، البته اين در صورتى است كه معناى الكاتب بسيط باشد .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٥١٥