در صورتى كه اين دو ذاتا متحدند .
پس عقل با تعمّل و امعان نظر ، نوع را تحليل و تفصيل مىكند به جنس و فصل ( مثل :
الانسان ، حيوان ناطق ) و حال آنكه نوع از نظر ادراك و تصور امر واحد و شىء فاردى است .
پس :
اين تحليل ( عقلى ) موجب گسترانيدن امر واحدى مىشود كه اجزاء عقلى آن جمع و مجتمع است .
* * *
تشريح المسائل
* مراد از « ارشاد : لا يخفى » چيست ؟
تعيين ملاك در تشخيص مركب يا بسيط بودن معناى مشتق است .
به عبارت ديگر :
مراد اينست كه : آيا با تصوّر و يا شنيدن ( مشتق ) ، دو معنا تصور و ادراك مىشود و يا يك معنا .
به عبارت ديگر :
آيا معناى متصوّر از لفظ ( قاتل ) يا ( ضارب ) ، داراى دو جزء است يا كه وحدانى و بسيط است ؟
* حاصل مطلب در « أن معنى البساطة ، بحسب المفهوم ، وحدته إدراكا . . . » چيست ؟
مىفرمايد معناى بساطت مشتق اينست كه : با شنيدن لفظ مشتق ، تنها يك معنا به ذهن شنونده ( يعنى انسان ) خطور كند . مثل : ضارب ، كه زننده به ذهن مىآيد و يا كاتب كه نويسنده در ذهن خطور مىكند .
* حاصل مطلب در « و إن انحل بتعمّل من العقل الى شيئين ، كانحلال . . . الخ » چيست ؟
اينست كه : اگر همين معناى بسيط را به عقل ، ارائه دهيم ، عقل در مقام تجزيه و تحليل ، آن را تجزيه به اجزاء مىكند ، بدين معنا كه عقد الحمل قضيه خود يك قضيه مىشود . لكن اين مطلب اختصاص به مشتق ندارد بلكه در جوامد نيز سريان دارد .
فى المثل :
دو كلمهء حجر و شجر از جوامد هستند ، و با شنيدن آنها يك معنا در ذهن نقش مىبندد ، لكن وقتى همين لفظ حجر يا شجر را به عقل ارائه كنيم ، عقل آن را تجزيه كرده از آن ، ذات ، مصداق