3 - با توجه به مطالب بند دو ، عرضى ، قسيم و در برابر ذاتى است و قسيم يك شىء نمىتواند قسم آن شىء و يا به عبارت ديگر جزء آن شىء باشد .
4 - عرضى بيرون از ذات و فصل داخل در ذات .
5 - ذاتى رتبة قبل از عرضى است و لذا عرضى نمىتواند مقوّم ذاتى باشد .
حال :
اگر اين معناى عرضى يعنى مفهوم ( شىء ) در معناى ناطق كه فصل و ذاتى ماهيت است أخذ ( و داخل ) شود ، مستلزم اينست كه ذاتى متقوّم به عرضى باشد و هذا محال .
و اگر مرادتان از ( شىء ) مصداق شىء باشد و به عبارت ديگر : مصداق شىء را در معناى مشتق بياوريد ، تالى فاسدش اينست كه : قضيهء ممكنهء خاصّه به قضيهء ضروريه ، انقلاب پيدا كند .
به عبارت ديگر :
كلمهء ( ضاحك ) در قضيهء ممكنهء خاصه ( الانسان ضاحك ) مشتق است ، و چنانچه مصداق شىء در معناى آن مأخوذ باشد ، تحليل و معناى قضيه مذكور چنين است :
الانسان ، انسان له الضّحك ، و اين يك قضيهء ضروريه است و نه ممكنه .
چرا ؟ زيرا :
اگر مقصود از ( ضاحك ) در قضيهء ، الانسان ضاحك بالامكان الخاص ، شىء له الضّحك باشد و مراد از شىء هم مصداق ، روشن است كه مصداق شىء خود انسان است .
يعنى : انسان با ضاحك عين هماند . و از باب اينكه اثبات شىء لنفسه امر ضرورى و قطعى است ، جهت در قضيهء الانسان ضاحك هم ضرورتى است و نه امكان خاص . و حال آنكه مفروض ، امكان خاص بود .
* حاصل و ملخّص اشكال محقق شريف از زبان بعض الاعاظم چيست ؟
اينست كه : اگر در معناى مشتق ( مثلا ضاحك ) ، مصداق شىء را اخذ كنيد تالى فاسدش اينست كه :
قضيهء ممكنهء خاصّه به ضروريّه ، انقلاب پيدا كند .
يعنى : قضيهاى كه مادهاش امكان خاص و در نقطهء مقابل ضرورت قرار داشت به يك قضيهء ضروريه ( يعنى از جانب وجود ) منقلب شود و اختلاف زيادى ميان اين دو قضيه پيدا شود .
در نتيجه :
معناى مشتق : بسيط است ، نه مركب ، و هيچيك از مفهوم شىء و مصداق آن نمىتوانند در
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 486
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٤٨٦